X
تبلیغات
بی همتا
بی همتا
دانلود رایگان کتاب ها،مقالات و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۰ توسط رضا احدی | نظر(0)

عرفان درمانی به زبان ساده

اگرعرفان به معنای خودشناسی است پس عرفان درمانی ھم بمعنای درمان امراض و رفع مشکلات

بواسطه خود فرد بیمار، بیواسطه دارو و ابزار است : درمان خود بخودی .

امراض و رنجھا موجب تشدید و بروز دوگانگی نفس و ھویّت بشر می شوند و فرد بایستی بین این دوئیت

خود رابطه ای برقرار نماید . این ارتباط موجب رفع گرفتاری می شود . ولی خود فرد بیمار قادر به برقراری

چنین رابطه ای در خود نیست و این کار عرفان درمانگر است . این پل ارتباطی بین دوئیت فرد طبعاً از

جنس معرفت است و عرفان درمانگر ھمچون اوئی بین من – توی بیمارقرار می گیرد و من و توی او را

مربوط می سازد. ھر فردی در درون خود دارای دوگانگی من – توئی است و این ھمان حدیث نفس انسان

با خویشتن خویش است . ھر گاه که این حدیث نفس از بین برود و یا ضعیف شود آدمی به لحاظ جسمی

، عصبی یا روانی رنجور می گردد . یک عرفان درمانگر به مثابۀ محدث نفس بیمار فرد است و صدای

بیماری او را در می آورد تا با وجدانش سخن گوید . بنابراین فردی که از طریق عرفان درمانی معالجه می

شود فقط به یک شفای عمیق و ریشه ای نمی رسد بلک دچار بیداری معنوی می گردد و فطرتش زنده

می شود و این ھمان احیای دین است بنابراین عرفان درمانی یک شفای دنیوی و اخروی ، مادی و

معنوی و جسمانی و روحانی توأمان است . عرفان درمانی موجب شفا و حیات دل می شود لذا میتوان

آنرا« دین درمانی » ھم نامید یا « دل درمانی ».این شفا مستلزم اعتماد و باوری عمیق می باشد . به   

بیان دیگر می توان عرفان درمانی را ھو – درمانی ( او – درمانی ) ھم نامید به معنای در میان آوردن حقّ،

در رابطه بین ذھن و دل بیمار . زیرا دوگانگی انسان ھمان دوگانگی بین اندیشه و احساس است ،

دوگانگی بین ظاھر و باطن . زیرا ذھن آدمی زبان دنیا و ظواھر زندگی اوست و دل ھم زبان آخرت و معنا و

باطن امور است . در اینجا عرفان درمانگر به مثابۀ پیر و عارف باطن بین است که در عین حال بایستی

جھان بیرون و زمانه و دنیای بیمار را ھم بشناسد و انسانی جھان بین ھم باشد .

و امّا اکثر امراض بشر مدرن عاطفی و ارتباطی ھستند مخصوصاً رابطه و عاطفه زناشوئی . در اینجا

عرفان درمانگر بعنوان ھوی رابطه بین من و توی، زناشوئی وارد می شود و این دو را با یکدیگر به گفتگو و

درکی حقیقی و صادقانه می رساند تا راز دل گویند . او زبان راز نھفته این رابطه است ، ھمچنین روابط

دوستانه و ھر رابطه خانوادگی و اجتماعی دیگر .

عرفان درمانگر باید بتواند به قلمرو رنج بیمار وارد شود و با او ھمدرد و ھمدل شده و در واقع بر جای او

قرار گیرد و این امر مستلزم عشقی کافی به انسان و نجات و سعادت بشر است و ھرگز بواسطه فوت و

فن و رفتارھای نمادین و جملات شاعرانه ممکن نمی شود .

عرفان درمانی به زبانی ھمان شفاعت است ولی شفاعت عارفانه. پس عرفان درمانگر بایستی انسانی

متقّی و مخلص و حق پرست باشد . پس عرفان درمانی نمی تواند امرار معیشت باشد .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص29


برچسب‌ها: عرفان درمانی,درمان ضعف,مشکل عاطفی,
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵ - ۱۴:۴۹ توسط رضا احدی | نظر(0)

 

تساهل در دین (پاسخ به یک نامه)

س: اینگونه که شما معارف دینی را عرضه می کنید و مته به خشخاش می زنید و موی را از ماست می

کشید ھیچ کس قادر به دین داری نیست و مردم از ھمین دین نیمه کاره خود ھم مأیوس شده و دست

می کشند. آیا بھتر نیست که مقداری تساھل در دین داشته باشید؟

پاسخ : تساھل در دین یا تساھل در شرک و نفاق؟ آیا ما در کجا دعوت به ریاضت ونماز شب و اعتکاف

نموده ایم وبرای عبادت آنھمه شکیات و وسواس و عذاب درست کرده ایم که مردم از خدا و دین بیزار

شوند؟ تمام دعوت ما به تفکر و مراقبه و معرفت است و نه ھیچ کاری که آسان باشد یا سخت. علاوه بر

این مطمئن باشید که در دین بااکراه و ریا جز کفر پنھان و بدبختی و رسوائی حاصل نمی آید و این نوع دین

اگر تعطیل ھم شود ھم خدا را راضی می کند وھم به نفع مردم است زیرا خداوند می فرماید که ھرگز

گناه شرک و نفاق را نمی بخشد وعذاب می کندو بلکه گناه کافران بی ریا را با یک توبه جمعاً می بخشد

بی ھیچ عذابی. اتفاقاً ما دین را بسیار آسان کرده و بلکه شرک و نفاق را سخت وعذاب آور نموده ایم.ھر

که دین خدا را سخت جلوه دھد منافق است.

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 48


برچسب‌ها: تساهل,خشخاش,نماز شب,مراقبه,
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۰۵ توسط رضا احدی | نظر(0)

پاسخ به یک نامه

( چگونه میتوان با حرف درمان کرد ؟)

 

پاسخ : سئوال ما اینست : مگر نه اینکه لااقل اکثر امراض عصبی و روانی و عاطفی ما که زمینۀ بسیاری
از امراض جسمانی ما ھستند حاصل حرفھائی ھستند که از دیگران می شنویم ؟ مگر نه اینکه ھمه
بدبختی ھای ما حاصل پیروی ما از حرفھای ناحقّ دیگران است ؟ مگر نه اینکه فقط بواسطه شنیدن یک
جمله به ناگاه دیوانه می شویم که یا سکته می کنیم و یا دست به جنایتی می زنیم و تا به آخر عمر
پشیمانیم ؟ آیا مگر ھمه امورات ما در زندگی با گفتگو به پیش نمی رود ؟ و ... پس اگر چنین است که
ھست و اگر می توان بواسطه حرف بیمار و بدبخت و دیوانه شد بواسطه حرف ھم می توان شفا یافت و
نجات پیدا کرد و احیاء شد .
آدمی مخلوق سخن است و خود خدا ھم در ازل یک کلمه بود و کل جھان ھستی را با کلمۀ « کُن »خلق 
نمود . کل جھان ھستی مظھر کلمات خدایند . بھشت و دوزخ ھم مظھر دو نوع سخن است : آری و نه !
پس با درک و تصدیق کلام حقّ می توان به حقّ رسید ھمانطور که با انکار کلام حقّ ھم از حقّ خودساقط

می شویم . یکی از رسالتھای ما در این نشریه و روش درمان ھمانا احیای حقّ کلمات است .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 23


برچسب‌ها: حرف درمانی,امراض روانی,سکته,احیاء,
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵ - ۱۱:۵۴ توسط رضا احدی | نظر(0)

 

طرح یک نامه

( آیا شما ملحد هستید؟)

با عرض سلام و ارادت خدمت استاد عزیز. بنده با مطالعه آثار شما در سایت در مدت کوتاھی این قدرت

روح و اراده را پیدا کردم که ھمه مفاسد اخلاقی و گناھان کبیره را که تا اعماق نفس من برای تمام عمرم

ریشه دوانیده بود ترک کنم و یکبار دگر صاحب وجدان و شرافت و دین گردم و علاوه بر این اعتیادم نیز از

میان رفت و زندگی زناشوئی ما ھم که تمام شده بود احیاء گردید. ولی مواجه با واقعه ای حیرت آورشده

ام و آن مقابله و عداوت زنم بھمراه پدرش می باشد که مردی روحانی و مدرس نیز می باشد . من تلاش

فراوان کردم که آثار شما را به ھمه فامیل خودم معرفی کنم ولی پدر زنم می گوید که آثار دکتر خانجانی

مثل دکتر شریعتی است که او ھم کافر و ملحد بود. تعجب من از این است که ھمسر و پدر زنم از این

واقعه بسیار پریشان ھستند. لطفاً مرا یاری دھید تا از پس این واقعه نیز برآیم. قابل ذکر است که زنم

انسانی متدین و با نماز و با عصمت است.

پاسخ ما : خوشا به حال آن قوم و دینی که ملحدش اینگونه باشد تا چه رسد به مومن و موحدش. ولی

راز مقابله ھمسرت بھمراه پدرش اینست که شما دیگر نقطه ضعفی ندارید و لذا چاپلوسی و مریدی آنھا

را نمی کنی و برای اولین بار دارای اراده و مردانگی و ولایت زناشوئی شده ای. یک زن کافر کیش ھر

چند که جانماز ھم آب بکشد ھمواره یک شوھر معتاد و پولدار ولی دریوزه و بی اراده و بی غیرت را ترجیح

می دھد.

اتفاقاً فقط در چنین مواقعی روشن می شود که دین و ایمان بواسطه اعمال به محک زده می شود و نه

عبادات و شعار و نماز . و نیز اینکه شقی ترین دشمنان دین در لباس دین پنھان ھستند.

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 37

 


برچسب‌ها: مفاسد اخلاقی,مرتد,ملحد,غیرت,
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۰۱ توسط رضا احدی | نظر(0)

آیا تکنولوژي حرام است؟

(پاسخ به یک نامه)

خیر! تکنولوژی حرام نیست بلکه تکنولوژیزم یعنی تکنولوژی پرستی و تکنولوژی سالاری حرام است

ھمانطور که پول حرام نیست بلکه پول پرستی حرام است.

ھمانطور که حکومت وسیاست حرام نیست بلکه حکومت و سیاست بازی حرام است . ھمانطور که زن

حرام نیست بلکه زن پرستی و زن سالاری حرام است. ھمانطور که بچه حرام نیست بلکه بچه بازی و بچه

پرستی و بچه خواری حرام است. ھمانطور که « من » حرام نیست بلکه منیت حرام است . ھمانطور که

غذا حرام نیست بلکه شکم پرستی و مذھب اصالت تغذیه حرام است. ھمانطور که سکس حرام

نیست بلکه سکس پرستی و ابتلای به پائین تنه حرام است. ھمانطور که عشق حرام نیست بلکه بازی

با عشق حرام است.

ھمانطور که کار حرام نیست بلکه اشتغال پرستی حرام است و استثمار بدن خویشتن . ھمانطور که

کامپیوتر حرام نیست بلکه کامپیوتر پرستی حرام است. ھمانطور که نماز حرام نیست بلکه نماز پرستی

حرام است و نباید بجای خدا، نماز را پرستید . ھمانطور که نھایتاً دنیا حرام نیست بلکه دنیا پرستی حرام

است و ....... آیا باز ھم روشن نشد؟ ھر پرستشی جز پرستش خدای امام حیّ حرام است . یعنی

پرستش خدای شخصی ھم حرام است.

و ما متأسفانه امروزه به ھمه این حرامھای مذکور مبتلا ھستیم و به ھمین دلیل بنظر میآید که اصولاً جز

مرگ و نیستی، ھمه چیز حرام باشد از منظر معرفت بر وضع موجود .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 48


برچسب‌ها: تکنولوژی,پول,سیاست,زن,
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۹ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۱۱ توسط رضا احدی | نظر(0)

 اتهامی به نام « شستشوی مغزي »

برخی ما را و در واقع مقالات ما را متھم به شستشوی مغزی کرده اند که الّبته یک اتھام بسیار قدیمی

است که به آن مفتخرانه متھم ھستیم و جز این افتخاری نداشته ایم . مسئله اینست که : آیا براستی

شستشو کردن مگر کار بدی است ؟ آیا ناپاکی را زدودن و زباله ھا را بیرون ریختن و سموم و آفات و

عوارض و امراض کھن را لاروبی نمودن کار ناپسندی است ؟ چه کسی می تواند شستشو را بد بداند ؟

فقط آنانکه از کثافات و فضولات و زباله ھا و امراض تغذیه می کنند و زباله و سموم به مردم میفروشند .

اگر شستشوی بدنی نیکوست شستشوی مغزی ھم نیکوست و بلکه نیکوتر . و از آن برتر نیزشستشوی

قلبی است و برترین شستشوھا ھم شستشوی روحی و روانی . و کار ما جز شستشو دادن باطن ھا

نیست و جز این ھیچ تخصص و رسالت دیگری ھم نداریم و به آن مفتخریم .

والدین مأمور شستشو دادن بدن فرزندان خود ھستند . آموزگاران معنوی ھم مغزھا را شستشو می

دھند و عرفا ھم قلوب را می شویند و اولیای خدا ھم ارواح آلوده را پاک می کنند . اینان خادمان واقعی

بشریت ھستند که اگر بر روی زمین نمی بودند بشریت تاکنون در خودش پوسیده وگندیده و برافتاده بود و

جھان را ھم به گند کشیده بود . آری اگر براستی بتوانیم ما ھم از جمله شستشو دھندگان جان ودل و

روان انسانھا باشیم افتخاری بزرگتر از این ممکن نیست . ما این اتھام را تصدیق می کنیم و ممنونیم که

ما را سرافراز نمودید .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 24


برچسب‌ها: شستشوی مغزی,سم زدایی,درمان امراض,
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ دی ۱۳۹۵ - ۱۱:۴۱ توسط رضا احدی | نظر(0)

آیا سینماي حقیقت ممکن است؟

 

اگر حقیقت ھمان معنائی باشد که ھر کسی از واقعیت متصور است سینما نیز ھمچون ادبیات یا فلسفه

و ھنرھای دیگر می تواند به یاری ھمه اینھا تا حدودی بیانگر حقیقت مورد نظر کارگردانش باشد . زیرا در

جھان سینما ، حقیقت ھمان حقیقت کارگردان است . ولی اگر مخاطبان سینما را ھم که علت پیدایش آن

ھستند به حساب آوریم کل این ادعا و تعریف ، زیر سئوال است زیرا حقیقت تصویر شده در سینما تبدیل

به ھزاران حقیقت منقرد و مستقل از سینما و کارگردان می شود و ھر کسی حقیقت خودش را برداشت

می کند که در بسیاری موارد در تناقض با حقیقت مدّنظر کارگردان است . در اینجا حقیقت سینما و

سینمای حقیقت ھم از سینما و ھم از کارگردانش مجزاست . در اینجا سینما وکارگردان فقط توانسته

است امکان تخیّل آفرینی یا حقیقت آفرینی رافراھم کند . و این یک حقیقت خیالی یا مجازی است که از

واقعیت بھره ای درجه چندم می برد و لذا این خیال یا حقیقت خیال ھم یک ارزش مستعار دست چندم

است که البته در واقعیت زندگی مخاطبانش مؤثر است و گاه سرنوشت ساز .

اولاً اینکه واقعیت سینمائی یک واقعیت مونتاژشده و سانسور شده است که آنھم بواسطه بازیگری ھا و

سناریو و مونتاژ ھای فنی چندین بار تبدیل و تحریف و مسخ می شود و لذا یک حقیقت مالیخولیائی پدید

می آورد که تمام ارزش و قدرت و اعتبارش در میزان ھمذات پنداری مخاطبان است و این عین

مالیخولیاست و اعتبار مالیخولیای حقیقت سینمائی .

و این یک جادوگری آشکار است که در تاریخ بشر بی سابقه می باشد . در واقع سینما ، واقعیت را تبدیل

به جادو می کند و مخاطبانش را طلسم می نماید و این طلسم موجب می شود که نه تنھا مخاطب دیگر

نتواند واقعیت مورد نظر فیلم را در زندگی واقعی خود در یابد بلکه سائر واقعیتھای دیگر زندگی ھم تحت

تأثیر این طلسم و مالیخولیاء مسخ می شوند .

جادوی سینما یک جادوی ھمه جانبه است که جمیع ھوش و حواس و عواطف و اندیشه و اراده مخاطب را

مسخ می کند و لذا موجب پیدایش بشریتی کاملاً بیگانه از واقعیت می شود . این بشریت برای تبدیل

زندگی واقعی خود به یک مالیخولیای سینمائی دست به یک تخریب و خود براندازی ھمه جانبه میزند و

حتی روان خود را بواسطه الکل و مخدّرات و روانگردانھا مسخ می کند تا برای پذیرش یک مالیخولیای

سینمائی آماده سازد .

و بدینگونه جھانی که حاصل می شود نه جھانی واقعی است و نه جھانی سینمائی ، بلکه یک برھوت و

برزخ فزاینده تا سرحد نابودی است .

حقیقت سینمائی ، حقیقت ضد حقیقت است و ھر چه که در جھت متجلّی نمودن حقیقت از سینما تلاش

کند اتفاقاً ضد حقیقت تر می شود مثل سینمای تارکوفسکی و برگمان که جز خودکشی پیام دیگری ندارد.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص161


برچسب‌ها: سینمای حقیقت,تارکوفسکی,طلسم,مونتاژ,سانسور,
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۷ دی ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۲ توسط رضا احدی | نظر(0)

نقش هنرها در زندگی

انسان مدرن به لحاظی انسان اھل ھنر است و با ھنرھا زندگی می کند و با آن رابطه مستمری دارد که

مھمترین این ھنرھا موسیقی و سینماست که امروزه بصورت تلویزیون در خانه ھاست. و کم نیستند خانه

ھائی که در ان تلویزیون فقط به ھنگام خواب، خاموش است . ھنر مدرن بر جای فکر وذکر وعبادات

نشسته است. آیا اینھمه حضور و دخالت ھنرھا در زندگی انسان مدرن براستی حیات و عمل و اندیشه و

احساسات او را ھم ھنری و لطیف و خلاق نموده است؟ ولی عملاً شاھدیم که ھرچه که گرایش به

موسیقی و فیلم شدیدتر است خشونت و شقاوت و مصرف پرستی وعقیم شده گی فکری وعملی ھم

شدیدتر است حتی خود جماعت اھل ھنر و تولید کنندگان ھنری از سائر مردمان در زندگی واقعی خود

بی ھنرتر و دست و پا چلفتی تر و مصرفی ترند و در رفتار ھم خودخواه تر و جنون آمیز تر عمل می کنند

ھر چند که این خشونت و شقاوت عموماً ظاھری ملوس دارد ولی در سر بزنگاھھا بناگاه مبدل به اشد

جنون و جنایت می شود. به ھمین دلیل این جماعت زندگی فاجعه آمیزتری دارند و به عواقبی بس مبتذل

و فضاحت بار می انجامد.

این تناقض عظیم به چه معنائی است؟ آنتونی کوئین یکی از سلاطین جھان ھنر در اعترافاتش می گوید

که در زندگی پس پرده خود تا چه حدی مواجه با حیاتی عقیم و شقی و بیروح بوده است و در اواخر

عمرش جز حسرت و پوچی حاصلی نداشته است . انسان مدرن تلاش کرده که ھنر را بجای اخلاق و

مذھب بنشاند و اینست راز واژگونسالاری ھنرمندان مدرن.

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص159


برچسب‌ها: هنر,سینما,موسیقی,تلویزیون,هنرمند,
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۶ دی ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۳ توسط رضا احدی | نظر(0)

فلسفۀ هنرهاي پست مدرن

 

مکاتبی ھمچون کوبیسم ، سمبولیزم ، سؤ رئالیسم ، دادائیزم و آبستره در ادبیات و نقاشی و موسیقی و

سینما جملگی علت و جوھره ایی جز مواد مخدر و توھم زا و روان گردان بخصوص ال . اس. دی نداشته

است . استفاده از این مواد در بررسی زندگی بنیان گذاران این مکاتب در نقاسی مثل ونگوگ ، گوگن ،

دالی ، پیکاسو و دی اشتل کاملاً مستند است . آنچه که ھنر پست مدرن نامیده می شود تماماً حاصل

واکنش این مواد بر روان ھنرمندان بوده است . در عرصۀ موسیقی آوانگارد کل جریان موسوم به

موسیقی راک و الکترونیک که گروه ھای مثل بیتلھا و پینک فلوید و کلاز شولتز از بانیانش ھستند استفاده

از ال. اس. دی اعتراف شده است که رھبر مشھورترین این گروه ھا یعنی پینک فلوید که کسی بنام سید

بارت بود در ھمان آغاز مبتلا به جنون کامل شد و چند سال بعد از دنیا رفت . به ھمین دلیل آثار ھنری این

جریانات ھم جز از طریق مصرف این مواد قابل ھضم و پذیرش نیست . لذا خود این ھنرھا از اساسی ترین

مروّجین استفاده از این مواد در جھان بوده اند . در قلمرو ادبیات نیز حضور این مواد کمابیش علناً اعتراف

می شود که ادبیات بودلر ، کاستاندا ، اوشو و مارکوز از مشھورترین آنھاست . در قلمرو سینما نیز رد پای

این مواد حتی در بزرگان صاحب مکتب سینما آشکار است و اعتراف می شود مثل ژان کوکتو ،

تارکوفسکی ، جان ھیستون ، اورسون ولز و فلینی . استفاده از این مواد در عرصۀ سینما و تئاتر بسیار

وسیعتر است و جھان بازیگری بدون آن از ھر خلاقیتی تھی می شود .

در اینجا سخن از جنبه ھای اخلاقی و بھداشتی استفاده از این مواد نیست بلکه درک جوھرۀ ھنر مدرن

است . در کشور خودمان نیز به تبعیت از غرب کمابیش شاھد چنین امری بوده ایم . آثار صادق ھدایت و

نیما یوشیج و مخصوصاً سھراب سپھری بیانگر چنین حالاتی می باشند .

مسئله این است که این مواد با روان ھنرمند چه میکند و آثاری که پدید می آید گویای چه حق و ابطالی

است و نھایتاً با سرنوشت جوامع مدرن چه میکند زیرا امروزه نقش ھنرھا در ساختار ھویت و فرھنگ و

سرنوشت جوامع به مراتب شدیدتر است از نقش مذھب و علم و ھر نوع تعلیم و تربیت است. نقش گروه

ھای موسیقیایی در تولید فرھنگ و ھدایت نسل جوان از ھر انقلابی قدرتمند تر است .

به لحاظی بایستی فرھنگ حاکم بر عصر مدرن را فرھنگ ال.اس. دی نامید و سایر مشتقاتش یمیاییان

که تحت ده ھا نام در بازارھای جھان به مصرف می رسد و نیز انواع دارویی آن که در دسترس ھمگان

است . آنچه که امروزه معنویت نامیده می شود اساساً محصول حضور ال.اس.دی در انواع ھنرھاست .

انچه که از آن بر میخیزد انواع خرافات مدرن است که تحت عنوان عرفان نو طبقه بندی میشود .

از ویژ گی این روان گردانھا ان است که مصرف کننده را به طرزی شیطانی به درون خودش میکشد و از

واقعیت بیرونی بیگانه می سازد لذا مصرف کنندگان این مواد اکثراً دجار انواع اسکیزوفرنی(دوشخصیتی

) ھستند و ھمه آنھا به یک خود شیفتگی مالیخولیایی مبتلا شده و خود را نابغه و ناجی بشریت می

پندارند . این فرھنگ جھانی که نوعی باطن گرایی تصنعی و شیمیایی را به ھمراه دارد خیرش ھمان

رویگردانی از دنیا پرستی و تکنولوژیزم است در حین اشدّ ابتلا به آن . این ھنرھا بزرگترین عامل پوچ

سازی و انھدام ھویت ھا و باورھا و سنتھایی است که عمر تاریخی اشان به سر آمده است .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم 


برچسب‌ها: هنر,هنر مدرن,پست مدرن,روان گردان,
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۷ توسط رضا احدی | نظر(0)

« دادگاه سقراط »

قاضی :جناب سوفیست ، مذھب شما چیست ؟و آیا برای خود رسالتی قائل ھستید ؟

سقراط :مذھب ما خود –شناسی است و لذا رسالت من ھم اینست که به مردم یاری دھم تا خودشان را

بشناسند.

قاضی:این مذھب من درآوردی را از کجا آورده اید ؟ علاوه بر این آیا آدمھا خودشان را نمی شناسند و

دیگری باید آنھا را بخودشان بشناساند ؟ آیا این یک جنون نیست ؟ آیا قصد دیوانه کردن مردم را ندارید ؟

آیا قصد ندارید که دموکراسی نو پای یونان را نابود کنید؟ ھر کسی می داند که نامش چیست ، پدرو

مادرش کیستند ، اھل کجاست، چه نیازھایی دارد .و چه چیزھایی می خواھد یا نمیخواھد وتوانائیھا و

ضعفھای خود را نیز بھتر از شمامیداند. پس شما چه چیزی را می خواھید به آنان بیاموزید ؟

سقراط :این مذھب را من خودم در آورده ام زیرا کشف کرده ام که ھیچکس خودش را نمی شناسد و

اینھایی ھم که شما گفتید خودشناسی نیست بلکه جھان شناسی فردی ھر کسی است که مربوط به

خود او نیست بلکه شرایط اوست او حتی نام خودشرا ھم برنگزیده و لذا مال او نیست . من می خواھم

ھرکسی را به او نشان دھم و بشناسانم ، روح او را.

قاضی:عجب ! آیا خودتان توانسته اید که روح خود را دستگیر کنید و بشناسید ؟ اگر موفق شده اید لطفاً

کمی برای ما ھم بازگو کنید تا شاید ما ھم علاقه مند شویم.

سقراط:شما اینک شاھد روح من ھستید . من توانسته ام که روح خود را از تنم استخراج و عیان سازم .

قاضی :اگر چنین باشد این علمی بسیار وحشتناک است زیرا گمان نمی کنم در شھر آتن مردی زشت

روی تر و زننده تر از شما وجود داشته باشد . آیا می خواھید ھمه مردم یونان را شبیه خودتان ھمچون

دیو نمائید؟

سقراط:آری. دقیقاً ھمینطور است ؟

قاضی:ما ھم درست به ھمین دلیل شما را زندانی و محاکمه می کنیم تا زیباروی ترین مردم جھان یعنی

یونانیان را تبدیل به زشت ترین اقوام بشری چون خودتان نسازید و رنگ طلایی مارا سیاه ننمائید.اما

سوال من اینست که راز جذابیّت و جادوی سیمای زشتی چون تو چیست که ھمه مردمان را از ھر طبقه

جلب کرده و مرید خود ساخته اید؟

سقراط:این ھمان جذابیّت و افسون روح من است که در من آشکار شده و چون شما روح ندارید مرا از

چشم بدن خودتان اینطور زشت می بینید . شما ھم اگر خودتان را بشناسید مرا زیباترین انسان خواھید

دیدو خودتان ھم زیبا خواھید شد و ھمه شما را دوست خواھند داشت.

قاضی : چرا فقط آدمھای بدبخت و حقیر و بی سروپا و طُفیلی جامعه شما را زیبا می بینند؟ آیا فقط

آدمھای بیچاره می توانند خود را بشناسند؟

سقراط: اینطور نیست . در میان شاگردان من آدمھای خوشبخت و پولدار ھم ھستند ولی بدبختھا بیشتر

میل خود شناسی دارند زیرا نمیتوانند خودشان را در پول تما شا کنند چون پول ندارند. پس مجبورند

خودشان را در خودشان پیدا کنند.

قاضی :چرا فقط جوانان در اطراف شما ھستند . آیا از ساده گی و بی تجربگی آنان سوء استفاده

نمیکنید؟ آیا از پولشان و زیبائی جمالشان سوءاستفاده نمی کنید ؟ ما شواھدی در این باره پیدا کرده ایم

. آیا شما حاضرید از این راه رسالت خود توبه کنید و مثل سابق به شورای شھر ملحق شوید و به مردم

یونان خدمت کنید تا دموکراسی پایدارتر شود و رونق و رفاه توسعه یابد ؟

سقراط:ابداً .

قاضی : پس باید بین تبعید از یونان و مرگ ، یکی را برگزینید .

سقراط: مرگ را انتخاب می کنم .

قاضی: آیا مگر رسالت ندارید تا ھمه را بخودشان بشناسانید پس چرا نمی خواھید این رسالت را برای

مردم غیر یونانی ادا کنید ؟ آیا رسالت شما فقط برای یونانیان است ؟

سقراط : رسالت من برای جھانیان است و من اولین پیامبر خود –شناسی ھستم تا مردم را از این راه به

خدا برسانم زیرا سریعترین راھھاست. ولی بشریّت ھنوز آماده نیست و دو ھزار سال دیگر طول می

کشد تاآماده گردد. من پیر و خسته شده ام اگر کشته شوم ھم برای من بھتر است و ھم برای رسالت

من. درغیر این صورت بشریّت تا ده ھزار سال دیگر ھم برای این امر آماده نخواھد شد. خون ما باید ریخته

شود تا زمین بدان آغشته شود و خاک نسل ھای آینده از این خون بر خوردار شود. بدینگونه من در خون

آینده بشریت، آنان را بخودشان معرفی خواھم کرد .

قاضی : این ھذیانھا ھم از خودشناسی توست ؟ بھرحال ما تو را بگونه ای می کشیم که خونت ریخته

نشود و ھدر گردد تا بشریت را از این جنون نجات داده باشیم. ما به تو زھری خواھیم خوراند تا خونت را

تجزیه و نابود کند. ولی ازآنجا که دوست قدیمی من ھستی . باز ھم به تو نصیحت می کنم که یا توبه کن

و به حکومت آتن باز گرد و به مردم فلسفه بیاموز تا ھوشمند شوند و یا تبعید را برگزین.زیرا قتل تو برای

من ناگوار است زیرا شاگرد تو بوده ام و قتل تو برای من مثل خود کشی است. از تو خواھش میکنم

بخودت ظلم نکن و دست از این خود-کشی بردار. آیا عاقبت خودشناسی ، خود کشی است ؟ مرا وادار

به قتل خودت مکن. اگر تو از طرف خدایان رسالت داری من ھم از طرف مردم آتن رسالت دارم تا تو را از

این راه برگردانم تا روی به مردم کنی واز امر من که حکم مردم است اطاعت نمائی. من نماینده پارلمان

ھستم و مأمور مردم .

سقراط: تو مأموریت خودت را انجام بده و من ھم مأموریت خودم. تو مأموری که مرا اعدام کنی ومن ھم

مأمورم تا در این رسالت کشته شوم . پس مأموریت ھر دوی ما در این باره به امر واحدی میرسد . پس

من و تو با یکدیگر در این باره دوست و ھمکار یم . من از تو بعنوان شاگرد قدیمی خودم ممنونم که مرا در

انجام رسالتم یاری می دھی .

قاضی : تو اگر به وطن و مردم خودت وفا داشتی اینقدر لجاجت نمی نمودی . ما میدانیم که تو تحت

آموزش مغان زردتشتی ایرانیان ھستی که دشمنان دیرین ما ھستند. تو خائن به وطن و مردم خودت و

خدایان یونانی ھستی .

سقراط : تو درست می گویی. من فرستاده خدای یگانه زردتشت ھستم و این علم را از او دارم . و

فلسفه یونانی ھم تماماً از ھمان اقلیم است. و رسالت مرا نیز حدود ھزار سال دیگر ھمان مردمان

تصدیق خواھند کرد و کاملترین صوفیان ازآن دیار ظھور خواھند کرد و بشریت را نجات خواھند داد. شما

امروزه صوفی بودن را بزرگترین گناه و جرم می دانید و ولذا مرا صوفیست می نامید تا راحتر بکشید. ولی

بزودی بشریت این عنوان را برتر از مقام خدایان قرار خواھد داد . و من نخستین صوفی شھید ھستم که

به جرم خودشناسی کشته می شوم . بزودی نام مرا ھمه خردمندان جھان برتر از نام زئوسوآپولون

قرار خواھند داد. ھر چند که در یونان تا قرنھا تحت عنوان نام ومکتب من سواستفاده ھا خواھد شد و

فلسفه ھای دروغین بر پا خواھد گشت و فتنه ھا خواھد آفرید . در پایان این فتنه بزرگ، صوفی بزرگ

تاریخ ظھور خواھد نمود وخدای یگانه را از وجود خود معرفی خواھد کرد .

فردای آن روز نزدیکترین شاگرد سقراط یعنی افلاطون که با استادش زندانی بود و قرار بود بھمراه وی

کشته شود به نزد استاد آمد و بسیار عجز و لابه کرد تا استاد را از انتخاب مرگ خود باز دارد ولی

نتوانست . سقراط جام زھر را سر کشید و افلاطون رفت و سپس آزاد شد و اندکی بعد به دستور پارلمان

آتن نخستین دانشگاه فلسفه را تاسیس نمود و شاگردانی چون ارسطو را تربیت کرد که به دربار مقدونی

رفت و اسکندر را پرورش داد تا برای فتح جھان و استقرار دموکراسی ، بشریت را به خاک و خون بکشد . و

این جریان ھنوز ادامه دارد. جریانی که حاصل تبدیل خودشناسی به فلسفه است که مولّد تمدن غرب

است که حامی دموکراسی و جھانخواری میباشد .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 174


برچسب‌ها: دادگاه,سقراط,محاکمه,دموکراسی,
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.