X
تبلیغات
بی همتا
بی همتا
دانلود رایگان کتاب ها،مقالات و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی
نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۲۴ توسط رضا احدی | نظر(0)

« روانشناسی کفر »

* کافر بخیل است مخصوصاً نسبت به سلامت و عزت خودش .

* کافر منکر است مخصوصاً واقعیتھای وجود خویش را.

* کافر ،دشمن دوست خویش است و دوست دشمنان خویش.

* کافر از آرامش بیزار است .

* کافر از بدبختی دیگران احساس خوشبختی می کند و از خوشبختی دیگران ھم احساس بدبختی .

* کافر نمی تواند قلباً عزیزانش را دوست بدارد .

* کافر وقاحت را صداقت می داند و ادب را ریاکاری .

* کافر از تنھایی ھمچون مرگ می ھراسد .

* کافر ارزش ھر امری را در قیمت آن می یابد .

* کافر یا منکر عالم غیب است و یا خرافاتی .

* کافر یا چاپلوسی می کند و یا فحش می دھد .

* کافر در انجام وظیفه احساس ایثار می کند .

* کافر از خود گذشتگی را جنون می داند .

* کافر فراری از واقعیت و عاشق شعر و افسانه و خواب و خیال است .

* کافر دو آرمان دارد : ثروت و آزادی بی قید و شرط .

* کافر ھر کاری که می کند برای جلب نظر دیگران است .

* کافر در قبال محبت احساس حقارت می کند .

* کافر از نظم و نظافت دچار کلافگی می شود .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص168


برچسب‌ها: روانشناسی,شعر,ثروت,احساس حقارت,
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۴ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۰۳ توسط رضا احدی | نظر(0)

« چند راز دربارة دروغ و ریا »

 

*دروغ می گوئی و ریا می کنی که کسب اعتماد کنی در حالیکه بالاخره آنرا نابود می سازی زیرا دروغ

محکوم به رسوائی است. پس دروغگوئی ، حماقت است .

****

*دروغ می گوئی تا در نزد دیگران زیبا ولی در نزد خودت زشت شوی.

****

*دروغگوئی و ریا موجب دو گانگی و تناقض در سیستم اعصاب و روان شده و نھایتاً این جدال به بدن و

ھمه اعضاء و جوارح سرایت میکند و تن را نیز بیمار می سازد. دروغگوئی تن و روان را به فساد می

کشاند .

****

*دروغگو بتدریج دروغ خود را باور می کند و این اساس نسیان و ھذیان و جنون است .

****

*آنچه که موجب دروغ و ریا می شود تلاش برای گرفتن تأیید از دیگران است یعنی مردم پرستی علت

العلل دروغگوئی بعنوان امّ الفساد و اساس کفر است .

****

*تلاش برای محبوب شدن علت دروغ و ریا می باشد که نھا یتاً موجب نفرت می شود. پس

براستی «دروغ » دروغ است .

****

*تلاش برای اثبات ھستی خویش منشاء ھمه دروغھاو ریاکاریھا ست زیرا فقط خداست که صاحب

ھستی است .

****

*ریاکاری دینی، بد ترین ریا کاریھاست (نفاق )زیرا فردی می خواھد ثابت کند که خداوند فقط با او و فرقۀ

اوست و لاغیر . یعنی خدا مال اوست.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص168


برچسب‌ها: دروغ,ریا,ریشه فساد,رسوایی,
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵ - ۱۲:۱۰ توسط رضا احدی | نظر(0)

احساس نابودي « عصر پوچی »

دردم از ھیچ است ودرمانم به ھیچ!

به لحاظی عصر جدید را بایستی عصر نابودی بشر دانست. امروزه ھر کسی از پیر و جوان و فقیر و غنی و

شرقی وغربی و کافر و مؤمن به نوعی دچار چنین احساسی است که عموماً ھیچ دلیل منطقی ھم

ندارد. این وضعیت روانی از احساس پوچی آغاز شده و به احساس ھراس از نابود شدن میرسد که

آستانۀ اعتیاد و خود کشی و جنون و جنایت است .

نیچه بزرگترین فیلسوف آینده تاریخ تمدن غرب ، عصر جدید را عصر حاکمیّت جھانی نیھیلیزم (نیست

انگاری ) و خود را ھم پیامبر این عصر نامیده است. خود او نیز در قھقرای این ھیچی و پوچی سقوط کرد و

ده سال آخر عمرش را در جنونی بس عجیب ، خاموش ماند و فقط نظاره کرد. او تراژیکترین سیمای

فلسفۀ غرب است. در فلسفۀ او از مطلق کفر تا غایت ایمان حضور دارد و لذا ھر کسی میتواند خود را با

او ھم ذات پندارد. برخی او را نابغه و برخی او را دیوانه می خوانند برخی ھم قدیسش می پندارند برخی

ھم عین شیطان. بھرحال او ھمه وجوه انسان مدرن را در خود دارا بود و کاملترین انسان مدرن محسوب

می شود .

بھرحال احساس پوچی و نابودی بشر مدرن چند علت منطقی دارد:

1- شکم سیری و عیاشی و مصرف پرستی و آزادیھای بی قید و شرط.

2- به کام رسیده گی سریع .

3- دانائی و اطلاعات بی خاصیت و بی معنا که حاصل سواد آموزی اجباری و رسانه ھای جھانی و انفجار

اطلاعات است .

4- تضاد فزاینده طبقاتی بین فقیر و غنی .

5- ناامنی حاصل از امراض لاعلاج و سلاحھای امحای جمعی .

6- نابودی اعتماد و وفا و محبت مخصوصاً در خانواده ھا .

7- سبقت تکنولوژی از اراده بشری .

8- آثار روانی آلوده گیھای محیط زیست مثل وآب و ھوا و آلوده گیھای صوتی و امواج ماھواره ای .

ولی بنظر ما علت العلل این پوچی و نابودی واقعه ایی است که ما آنرا آخرالزمان و قیامت می نامیم که

عرصه ظھور اعماق نفس بشر بواسطه تکنولوژی می باشد و قلمرو ظھور حق و رویاروئی با خداوند که

غایت قیامت است. ظھور حق منجر به ابطال نفس بشر گشته است و بیھوده گیھای امیال و آرزوھا و

باورھای دیرینه انسان در طول تاریخ . بسیاری از اصول بدیھی علم در حال ابطال است. بسیاری از قواعد

و قوانین اجتماعی در حال انقراض است. بسیاری از باورھا و مقدسّات کھن در حال فروپاشی میباشد و

بطالت و دروغ بسیاری از ایده الھای بشری محقق گردیده است و بسیاری از آرمانھا و ایدئولوژیھا در ورطه

عمل به پوچی رسیده اند و بسیاری از ادعاھا رسوا گردیده اند و ھر کسی در نزد خودش ھیچ و پوچ شده

است. و این نتیجه اجتناب ناپذیر عصر خرد گرائی و علم پرستی است که بسیاری از عرفای قدیم قرنھا

پیش از این به آن رسیده و بطالت عقل علیتّی را درک نموده بودند .

بشریّت بر آستانه عقل و علم و عشق و آرمان برتری قرار دارد و نیز دین و آئین برتر و تمدنی دگر. ولی تا

یافتن درب این انسان و جھان دگر قربانیان بسیار خواھند بود و نسل ھای میلیونی و میلیاردی فدا خواھند

شد. و نیھیلیزم ھمچون مسلخ یک دوره از تاریخ رخ نموده و بشریّت را به فراسوی تاریخ می خواند و

پروندۀ مدرنیزم را می بندد وجھان براستی پست مدرن را افتتاح می کند. برای نجات از این مسلخ تاریخی

ایمانی ناب و معرفتی قلبی و عشقی خالص میطلبد. دیگر مذھب شرک و نفاق بکار نمی آید .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص172


برچسب‌ها: احساس پوچی,انفجار اطلاعات,فاصله طبقاتی,
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۰۱ توسط رضا احدی | نظر(0)

برابري : سرّالاسرار تمدن بشري

تمدن به معنای گردھمائی و تجمع افراد بشری ھست که موجب پیدایش مدینه ھا (شھرھا)گشته است

که ھسته نخستین این گردھمائی ازدواج وتشکیل خانواده است . وقتی قرار است که دو نفر یا چند نفر

انسان برای ھمیشه کنار ھم زیست کنند یا بایستی یکدیگر را دوست بدارند ویا بایستی مساوات را رعایت

کنند یعنی برابری نمایند وبطور مساوی وظایف را تقسیم کنند . وقتی عشق ومحبت باشد نیازی به

مساوات نیست وکافیست ھر کسی خودش باشد وتفاوتھا بخودی خود بواسطه گذشت ھا وایثار متقابل

جبران می شود بشرط اینکه محبّت دو طرفه باشد وگرنه فرد اھل محبّت بالاخره خسته می شود ورابطه

از بین می رود . این قاعده از خانواده تا کالبد کل جامعه را در بر می گیرد.

ولی اگر محبت نباشد که اکثراً نیست تلاش برای برابری منجر به جدال فرھنگ می شود وتمدنی که رخ

می نماید تمدن جنگ است وجنگ تمدنھا که جنگ افراد وگروھھای بشری میباشد .ولی اگر تلاشی برای

برابری نباشد وھر کسی بمیزان قدرت واستعدادھایش زیست کند البته تبعیضھا پدید می آید ودوران

بس طولانی برده داری رخ می دھد . بنابراین جنگی جز برای برابری نیست واین جنگ بی پایان است

زیرا این برابری امری تصنعی وتقلیدی وتبعیضی نیز می باشد زیرا قوی تر بایستی خود را مھار کند

ومحدود نماید تا ضغیفتر با او برابر شود . پس برابری علت وعلل جنگھاست که از خانه تا حکومت در جریان

است وذاتاً بی پایان است مگر اینکه ژن بشریت براساس یک نژاد واحدی تبدیل گردد وھمه ذاتاً یکی شوند

واز طبیعت خود تھی گردند . برابری واقعی عملاً مترادف با نابودی انواع است . این مسئله را بطور واضح

تری در جریان برابری زن وشوھر شاھدیم که ھر دو از ماھیت خود ساقط شده وھمین امر اصل ومقصود

بر ابری یعنی گردھمائی وتشکیل خانواده را نابود می سازد . در واقع آنچه که قرار بود گردھمائی را

ممکن کند اصلاً فرد را نابود ساخته ولذا گردھمائی را ھم محال می سازد این تضاد ذات گردھمائی وتمدن

است که بر اساس محبت متقابل نباشد .

می دانیم کل ھر آنچه که دانش و تکنولوژی نامیده می شود از مھمترین محصولات تمدن است وجالب

اینکه در ذات دانش و تکنولوژی ھم آنچه که اساس و محور می باشد علامت ومعنائی بنام تساوی(=)

است که پایگاه نخستین منطق وریاضیات بعنوان مادر علوم وفنون می باشد . وباز می بینیم که این

مھمترین فرآورده مدنی بشر که مدنیت را عملی ساخته وتوسعه می دھد ھمان راز محال وتضاد ذاتی

حضور دارد وبشر برای اجرای علوم وفنونش مجبور به تخریب وتبدیل جھان طبیعت است تاصنعت را پدید

آورد تا بتواند شھرھا را تغذیه کند وتوسعه دھد وسامان بخشد.

وقتی قرار است مثلاً X=Y شود یا بایستی یکی ثابت بماند تا دیگری کاملاً نابود گردد وھمسان آن شود 

ویا باید ھر دو از جایگاه وجودی خود خارج شوندتا به ھم نزدیک گردند . بھرحال تساوی بر ذات تخریب

وتباھی عمل می کند . ودر جریان این تخریب وتباھی طبیعت نیز پدیده ھای حیرت آوری مثل ویروسھا

وبمب ھا رخ می نمایند وبجان موجوداتی بنام بشر می افتند که می خواھند ھمه چیز را به ھم تبدیل

وبرابر سازند . لذا می بینیم که انسان متمدن ھم دردرون وروابط خودش با یکدیگر برای برابرشدن در حال

جنگ تا نابودی است وھم از جھان بیرون که به جنون برابر سازی بشر مبتلا شده نیز موجوداتی به انسان

حمله ور می شوند تا او را نابود کنند.

بنابراین درس اخلاقی از این پدیدار شناسی آنست که دست از برابری برداریم وبه دوستی ومحبت روی

کنیم وگرنه بدست خودمان نابود می شویم.

واگر ھم نمی توانیم یکدیگر را دوست بداریم بھتر است دوباره مثل میمونھای اولیه به غارھا وجنگلھا باز

گردیم وبه زندگی جانوری رجعت کنیم . ویا آنقدر برای برابری بجنگیم تا نابود شویم .

 

از کتاب" دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 99


برچسب‌ها: برابری,تشکیل خانواده,جنگ تمدنها,علت جنگها,
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۵۶ توسط رضا احدی | نظر(0)

محک محبّت چیست؟

عصر جديد عصر بازار عشق و محبت است و بدين لحاظ همه جنگهای اين دوران از عرصه خانواده تا جامعه و حکومتها و ايدئولوژيها بر سر همین کالاست و اثبات اين ادعا که: چه کسی عاشق تر است! مثلًا حتی شاهديم که تجاوز نظامی آمريکا به عراق هم يک فلسفه عاشقانه دارد و نشانه عشق به  آزادی مردم عراق است و اثبات اين عشق. خداوند در قرآن کريمم محک چنان خدشه ناپذيری از عشق و دوستی و  محبت بدست داده که ماهیت هر ادعای دروغینی در اين باب را رسوا میی سازد. می فرمايد: آنکه ادعای دوست داشتن کسی را دارد اگر اين ادعا راست باشد حتماً خداوند را بسیار شديدتر دوست می دارد. کمترين نشانه محبت به خدا همانا کمّ و کیف به ياد آوردن خدا در زندگی روزمره است و نگرانی از تخطی نمودن از احکام او می باشد. اين امر درست مثل رابطه هر عاشقی با معشوق است. پس اگر ما مدعی هستیم که مثلًا عزيزان خود را دوست می داريم پس بايستی خدا را نیز بسیار بیشتر از آن عزيزان به ياد و در نظر داشته باشیم و نگران رضايت او از خود باشیم و لذا در احوال و اعمال روزمره خود شاهد و ناظر باشیم. آيا چنین نیست؟ از اين محک الهی بوضوح درک می شود که اگر ما عاشق خدا باشیم می توانیم سائر انسانها را هم کمابیش دوست بداريم. ولی اگر خدا را کمی دوست بداريم می توانیم سائر انسانها را لااقل دشمن نداريم و به همه بخل نورزيم. ولی اگر از خدا بیگانه باشیم مسلماً تاب تحمل حتی نزديکترين نزديکان خود را نداريم. و اما اگر خدا را منکر بوده و با او بواسطه جنگ با احکام ستیزه کنیم آنگاه حتی عزيزترين کسان خود را نیز دشمن خود خواهیم يافت و تحمل هیچکسی را نخواهیم داشت. اما اگر مسلمان و معتقد به قرآن نباشیم به گونۀ دگر حقانیّت اين آيه قابل اثبات است: دوست داشتن کسی به اين معنا که او را فقط برای خود خودش بخواهیم و عاشق سعادت و عزت جاودانه او باشیم و او را برای مقاصد و هوسهای خود نخواهیم بدان معناست که روح او را دوست بداريم و نه خواص جسمانی و رفتاری او
را و سائر فوايدی که از او برای ما حاصل می آيد. در تعريف منطقی عشق و دوست داشتن اين توصیف خدشه ناپذير و برحق است و تنها تعريفی است که عشق را از سلطه گری و آدمخواری تفکیک می کند و از احساس مالکییت تمیز می دهد. يعنی دوست داشتن کسی به معنای واقعی همان دوست داشتن روح و ذات و هويت جاودانه و ماورای طبیعی اوست. پس بايید به اين معانی باوری قلبی و شديد داشته باشیم تا بتوانیم روح آن محبوب را درک و احساس کنیم و اين همان درک و تصديق خدا در بشر است و اساس ايمان به عالم غیب و حیات جاودانه است زيرا روح انسان از روح خداست همانطور که طبق احاديث قدسی صورت انسان نیز از جمال اوست. پس اگر چنین است بايستی طبعاً خدا را بعنوان منشاء روح و حیات بشری خیلی بیشتر از آن جسم فانی محبوب دوست بداريم تا بتوانیم او را برای خودش دوست بداريم و نه خواص گذرای دنیوی اش را. پس اصلًا ادعای عشق و محبت و دوستی ذاتاً برخاسته از ايمان شديد به خداست و انسان غیر مؤمن قادر به دوست داشتن هیچکس نیست حتی فرزندان و حتی خودش. پس کافران و منکرين دين خدا را با محبت کاری نیست زيرا برای عشق و دوستی دل بايستی زنده به روح و جاودانگی باشد و اين مفاهیم را با خود داشته باشد. پس از اين لحاظ کافر به معنای انسانی قسی القلب و مرده دل است که تمام علايق و عواطف او نیز چیزی جز احساس مالکیت و نفس پرستی نمی باشد و لذا همسر و فرزندان و خاندان چنین فردی از دعوی عشق و دوستی او جز احساس ستم و زور و تزوير ندارند. و اما طبق کلام قرآن و همچنین تجربه عقلانی بشر ايمان و محبت به خدا در ايمان و محبت به رسولان و
مؤمنان و پیروی از احکام آشکار می شود که در اين باره دهها آيه و حديث وجود دارد. در کلام آخر کسی که انبیاء و اولیاءء و مؤمنان زنده را در جامعه دوست نمی دارد و انسانی تبهکار است اصولًا دلش مرده و امکان محبت و مهرورزی به هیچکسی را ندارد. به لحاظ دگر محبت بزرگترين اجر خدا به بندگانی است که در مسیر فضائل اخلاقی و تقوا جهاد می کنند. زيرا انسانی که از همه کینه دارد و به همه بخل می ورزد شبانه روز در آتش است و جان می کند در واقع مقام محبت همان عرصه بهشت باطنی برای مؤمنان است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۳

استاد علی اکبر خانجانی

برچسب‌ها: محبت,دوستی,عشق,
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۰۸ توسط رضا احدی | نظر(0)

دین و واقعیت


قرآن می فرماید: «براستی که دین ھر آن واقع است .» بنظر ما ھیچ آیه ھمچون این آیه مذکور دین را

بعنوان یک جھان بینی کامل عرضه نمی کند . جھانی که عین دین است ودینی که بیان واقعیت است . از

این منظر دین یک ایدئولوژی آرمانشھری وباید ونبایدی نیست ھمانطور که در جای دیگری می گوید:« در

دین ھیچ جبری نیست.» در واقع کل جھان وجھانیان در دین است وکل عالم ھستی ھمان دین به معنای

« راه »است راھی که به خدا می رسد وھیچکس را از این راه گریزی نیست ھمانطور که قیامت کبری

ھمه به حضور خدا می رسند خواه ناخواه.

ھمانطور که بھشت ودوزخ وبرزخ وھمه طبعات وطبقاتش در دین است . وانسانھا یکی از این سه روش

ومکتب را در دین انتخاب می کنند وھمه به خدا می رسند .

از آیه مورد بحث درک می شود که دین ھمان مکتب رئالیزم است منتھی رئالیزمی صرفاً مادی بلکه یک

رئالیزم کامل که ھمه ابعاد ووجوه واعماق وطبقات عالم ھستی را شامل می شود ولذا آنان که دین را

بواسطه معرفت انتخاب می کنند از راه بھشت بخدا می رسند ولذا با واقعیت جھان آشنا شده ودرباره اش

علم می یابند ومابقی که دین را انتخاب نمی کنند از راھھای دوزخی وبرزخی وارد واقعیت جھان شده ولذا

آن را فھم نمی کنند وعلومشان تماماً فرضی وتوھمی ومحکوم به ابطال است . واین راه را ظالمانه طی

می کنند یعنی با زور.

و لذا در دین بسته به راه و روشی که انسان برای زیستن و بودنش انتخاب می کند دچار صفات کافرانه ،

مشرکانه ، منافقانه یا مؤمنانه و مخلصانه می شود . و ھمه اینھا در دین ھستند و خواه ناخواه در مسیر

ھدایت می باشند منتھی یا ھدایتی در ظلمت است و یا روشنائی . این راه یا بواسطه معرفت طی می

شود و بابصیرت و یا بواسطه جھل و توھم . یا باشوق و یا با فحش، یا با تسلیم و رضا و یا با اکراه و زور ، یا

انسان دین را انتخاب می کند و یا دین ، انسان را انتخاب می کند.

واقعیت عالم و آدم ، دین است وفقط بواسطه دین درک می شود.

 

از کتاب" دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 95


برچسب‌ها: دین,ایدئولوژی,جهان بینی,رئالیزم,
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵ - ۱۲:۱۰ توسط رضا احدی | نظر(0)

چرا کسی کمبود عقل ندارد؟


براستی که آدمی و خاصّه انسان مدرن جز کمبود پول ھیچ کمبود دیگری احساس نمی کند . برای این

سئوال دو جواب متضاد وجود دارد . یکی اینکه خداوند به ھمه آدمھا عقل کامل بخشیده است و لذا

ھیچکس احساس نقص در عقل ندارد . در اینصورت پس کاملاً مسئول حیات و ھستی خویش است و باید

خوب و بد سرنوشت خود را به گردن بگیرد . و امّا پاسخ دوم اینست که چون اکثریت مردم احساس کمبود

عقل نمی کنند ھرگز بدنبال رشد عقلانی نمی روند و به ھمین دلیل این ھمه بدبخت ھستند و جھان تبدیل

به دیوانه خانه شده است وھیچ جائی برای عقلا نیست و عاقلان یا محکوم به مرگند و یا در انزوا و سکوت

زندگی می کنند و لذا عقل قاچاق ترین چیزھاست و عقلا نیز ھمچون بھلول باید تجاھل کنند تا زنده بمانند .

بنظر ما این ھر دو پاسخ به ظاھر متضاد درست است و به مثابه دو روی یک سکّه واقعیت بشری است .

خداوند به ھمه عقل کامل بخشیده و درست به ھمین دلیل از ھمه مأخذه می کند . ولی این عقل مثل

کالائی نقد و بیرونی نیست که قابل مصرف باشد و مثل غذا مواد حیاتی را تأمین کند ھر چند که بشر حتی

در امور تغذیه ھم جاھل تر از حیوانات است .

مسئله اینست که عقل مثل یک ذخیره و گنج نھان در گوھره وجود بشر است که بایستی کاویده و استخراج

شود . و اینست معنای این آیات که پس چرا در خود نظر نمی کنید ، چرا در خود تفکر نمی کنید و.... . این

دعوت به استخراج نور عقل است . عقل چیزی نیست که در مدرسه و بازار قابل اکتساب باشد . آنچه که

در مدرسه و کتاب کسب می شود اطلاعات و اخبار گذشتگان است و محصولات عقلانی آنھاست . آدمی با

مصرف میوه درختان ھرگز به بار نمی نشیند و میوه نمی دھد . عقل ھمان علم زیستن است و در مدرسه

علم گذشتگان (اموات) تحصیل می شود . عقل بواسطه خود –شناسی و تأملات درونی ودقت و تفکر در

احوال و امیال و اعمال و تناقضات خویشتن پیدا می شود . کارگاه عقلانیت بشرمعرفت نفس است . بھمین

دلیل علی (ع) می گوید : کسی که خود را نمی شناسد ھیچ چیز را نمی شناسد . و این یعنی فقدان عقل

. بقول علی (ع) عقل و حکمت گمشده انسان است.

 

از کتاب" دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 95


برچسب‌ها: عقل,پول,سرنوشت,قاچاق,بهلول,تغذیه,
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۷ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۲۸ توسط رضا احدی | نظر(0)

دیالکتیک علم و دین

 

دیالکتیک به زبان ساده ھمان وحدت اضداد است .

علوم دنیوی و تکنولوژی که ترمینال اجرائی آن است ذاتاً در جنگ با دین خدا و ھویت انبیای الھی و

حکیمان پدید آمده است . ھر چه که علوم دنیوی موفق به تحقق آرمانھایش که ھمان بھشت دنیوی است

شده ماھیت پنھان کافرانه اش را علنی تر نموده است و لذا فلسفه ھای کافرانه خود را نیز مدوّن ساخته

است مثل ماتریالیزم ، ناتورالیزم ، لیبرالیزم و سوسیالیزم و ....

واضح است که بانیان اولیه و کاشفان علوم پایه کافران نبودند و بلکه در میان عامه مردمان از بزرگترین

مؤمنان تلقی شده اند ولی دچار نخستین تذبذبھا و شرکھا شده اند . قرآن کریم ھم می فرماید : کافران

ھر چند که دنیا را می پرستند ولی علم دنیا در نزد مؤمنان است . آنچه که دانشمندان بزرگ را بتدریج دچار

شرک نمود غرورشان درباره علمشان بود که بتدریج در طول تاریخ آشکارتر شد تا انکه از ایمان دینی در

قلمرو علوم و فنون اثری باقی نماند و به عصر مدرنیزم رسید که انکار آشکار دین است و امروزه دین خدا

دشمنی آشکارتر از پیروان علوم و فنون ندارد و این است که دانشگاھھا بزرگترین مھد ضدیّت با دین

ھستند .

و اما در عصر مدرنیزم که اصول و ارکان بھشت زمینی پیدا شده است بتدریج از بطن این بھشت صنعتی

شاھد گشایش دربھای دوزخ ھستیم که یکی پس از دیگری اصول و ارکان علم را باطل می کند از

اینجاست که از بطن این کفر علمی و فنی شاھد پیدایش گرایشات نوین مذھبی و عرفانی میباشیم که

وجود نوابغی چون اینشتن ، پلانک ، ھایزنبرگ و دیگران دال بر این حقیقت است که گاه ماھیت علم را به

چالش می گیرد . بدینگونه می بینیم که از بطن اشدّ عداوت با دین تصدیق برتری از دین در حال پیدایش

است که تا حدودی دست و دل از بھشت پرستی شسته و حقیقت جھان را جستجو می کند.


از کتاب" دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 90


برچسب‌ها: ضدیت علم و دین,انیشتین,نابغه,
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۴۸ توسط رضا احدی | نظر(0)

مؤمنان کفر گو

اکثر حکیمان و عارفان و خداپرستان مخلص، کفرگوترین انسانھای تاریخ بوده و با صدای بلند این کفر را بر

زبان رانده و حتی مکتوب نموده اند و لذا ھمواره تحت اذیت و قتال مردمان و مخصوصاً ملایان جاھل

مذاھب بوده اند . براستی این چه پدیده ای بوده است ؟

مؤمنان حقیقی خداشناسان و خداپرستان دل خویشند ھمانگونه که خداوند قلب مؤمنان را خانۀ خودش

نامیده است . ولی در نقطۀ مقابل ، کافران کسانی ھستند که خداوند را در آسمان و خیالات ماورای

طبیعت جستجو می کنند و می خوانند . این تفاوت در قرآن کریم مذکور است . در واقع خدای ذھنی که با

فلسفه و منطق قابل نفی و اثبات است بزرگترین دشمن خدای واقعی است که در قلب مؤمنان است لذا

مؤمنان عارف ھمواره بر علیه این خدای ذھنی که خدای کفر است و در واقع نام مستعار ابلیس نفس

است در ستیز بوده و او را رسوا و باطل ساخته اند . اصلاً شھامت نفی ابطال خدای ذھنی فقط در قدرت

ایمان قلبی است وگرنه آدمی در ھیچ مقامی توان انکار خدا را ندارد و حتی کافرترین کافرھا ھم بدون

چنین خدایی قادر به توجیه زندگی و اعمال خود نیستند . فقط مؤمنانی که از بابت خداوند اطمینان دارند

می توانند او را از قلمرو ذھنیت و نفسانیت مشرک خود بزدایند و این ھمان اخلاص است .

در میان بسیاری از عارفان و حکیمان بزرگ تاریخ این نوع توصیف آشکار است که مشھورترین آنان در جھان

اسلام از مولانا و حافظ است . و اما در میان فلاسفه بزرگ معاصر جھان نیز از این مؤمنان کفر گو و به

ظاھر بی خدا بسیارند به مانند کی یر گارد ، نیچه ، ھایدگر و سارتر که اصلاً در قلمرو منطق و فلسفیدن

چه بسا نامی از خدا ھم نمی برند و گویی که او را انکار می کنند و لذا به فلاسفه ایی ملحد مشھورند که

نیچه که در رأس آنان قرار دارد که علناً مرگ چنین خدایی اعلان کرده است . این بزرگان در طول تاریخ

شھیدان وصف توحیدی خداوند ھستند . و در واقع بایستی آنھا را فیلسوفانی ملامتی نامید .


از کتاب" دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 91


برچسب‌ها: کفر,نیچه,هایدگر,مولانا,
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۹ توسط رضا احدی | نظر(0)

عشق پاک یعنی چه؟

عشقی خالص و محبت پاک يعنی کسی را برای خودش دوست داشتن: اين يک تعريف بسیار کلی و گنگ و بی محک است زيرا معلوم نیست که خود هر کسی چیست که آن خود را دوست داشته باشیم. آيا خود هر کسی را برای خودش دوست داشتن يعنی مريد امیال او بودن؟ اگر عشق خالص به اين معنا باشد دارای چه حق و ارزشی است؟ زيرا هر کسی آرزوئی جز اين ندارد که کسی را بیابد تا مريد خواسته هايش شود و همه امیال و آرزوهايش را برآورده نمايد. اين آرمان همه افراد بشری می باشد و منشأ همه تزوير و فريبکاريهاست پس نمی تواند امری بر حق باشد و بلکه ناحق ترين میل بشر می باشد. و لذا همه با هزاران نمايش و ترفند در صدد هستند که کسی را عاشق بر خود نمايند و برده امیال خود سازند و لذا ادعای عشق خود بخود برانگیزنده چنین توقعی در معشوق است که: اگر راست می گوئی چرا خواسته هايم را ارضاء نمی کنی و از من توقع داری؟ عشق مظهر اشد نیاز است و لذا مدعی عشق در واقع می گويد که: لطفاً بمن توجّه کن، مرا بپرست و امیالم را ارضاء نما و فقط تو می توانی مرا خوشبخت کنی! اين حرف دل عاشق است ولی معلوم نیست که در جريان چه مالیخولیا و واژگون سالاری روانی اين واقعیت وارونه می شود و لذا کل ماجرا عاشقی غرق در جنون و سوء تفاهمی فزاينده تا سر حد جنايت است و به عداوتی ابدی ختم می شود. اگر عاشق نیاز قلبی خودش را آنگونه که گفتیم بیان و عیان نمايد هرگز معشوقی به میان نمی آيد و بلافاصله همه می گريزند. عاشق که غرق در اشد نیاز است کل واقعیت روانی خودش را در نظر معشوق وارونه می کند و می گويد که: آمده ام تا تورا به محبت تمام وجودم خوشبخت کنم، من فرشته نجات و سعادت ابدی تو هستم …! اينست که معشوق را ديوانه می کند و به هزار سودای جنون آمیز مبتلا می سازد. در حالیکه هر يک طرف مقابل را مرید خود می پندارد يا می خواهد و او را يک طعمه و صیدی خارق العاده می پندارد تظاهر به ايثار می کند. اينست که در عشق جز جنون و مالیخولیا و توقعات حیرت آور و افکار پلید و عداوتهای پنهان و کینه های مخوف پديد نمی آيد. هر
يک از طرفین فرد مقابل را پرستنده و مريد بی چون و چرا و بی توقع از خود می خواهد ولی تظاهری کاملًا معکوس می نمايد. هر فردی عاشقق بر پرستیده شدن خويش بواسطه ديگری است. هر کس می پرستد تا پرستیده شود: اينست کل ماجرای عشق! آدمی هیچ کاری نمی کند الا اينکه بواسطه کسی پرستیده می شود و اين ذات کفر بشر است زيرا فقط خدا لايق پرستش است. عشق پاک حاصل بی نیازی است و بی نیاز خداست و لذا فقط خداست که عاشق است و قابل پرست. پس عشق پاک نه تنها ممکن نیست بلکه عشق قلمرو بروز همه پلیديها و جنون و جنايات و مکرها و خیانت هاست الا عشق به خدا و پرستش او که آنهم معنای واضح و تعريف شده و محسوس دارد و انسان برای ارضای نیاز هايش خدا را می پرستد که آخرين و عا لیترين نیازها همانا حیات جاويد وبهشتی است. و کسی که خدا را بپرستد می تواند ديگران را بی توقع دوست بدارد زيرا بی نیاز  شده  است. و اما عشق بخدا مستلزم معرفت و شناخت يقین بخداست يعنی ايمان. و اما اين ايمان کافی نیست و برای محقق شدن نیازها بايستی از احکام خدا که همان اصول و موازين دين رسولان است اطاعت نمود. يعنی خداوند به نیازهای کسی پاسخگوست که از وی اطاعت عملی کند و نه اينکه فقط بواسطه نمازها بیانگر نیازهای خود باشد. نیازهايش را بگويد و راه و روش دينی در پی داشته باشد. و امّا حیات جاويد در اين دنیا حاصل دوستی و محبوبیت در نزد خداست و هر که از وی اطاعت کند طبق قول خودش مورد محبت او واقع می شود و لذا آن نیاز انسان به محبوبیت که او را به دريوزگی و مکر و مالیخولیائی بنام عشق مبتلا می کند در اين اطاعت برآورده می شود و چه بسا خداوند از نزد خودش انسان حق پرست و مخلصی را می فرستد تا از جانب او القای محبّت خود را به ديگران بنمايد و اين فرد همان امام يا پیر عرفانی است که مظهر محبت الهی می باشد. و او می تواند تو را برای سعادت و عزّت و جاودانگی ات دوست بدارد و خودت را دوست بدارد زيرا بواسطه اطاعت از خدا دارای هويت و خوديت حقیقی که همان ايمان است شده ای زيرا فقط خداست که خوداست و لذا «مؤمن» هم از اسماء خداست. و لذا يک امام و پیر معنوی، ايمان تو را که همان خوديت حقیقی توست دوست دارد و به ايمان تو خدمت می کند تا تو را به خدا برساند که
حق خود است. اين خود همانا منظر خداست. کسی که دارای خوديت پايدار و هويت روحانی نیست اصلًا خودی نیست که قابل دوست داشتنن باشد و لذا عشق به چنین کسی همانا عشق به بوالهوسی و جنون است و لذا چنین عشقی جز به غول شدن نفس اماره و ديوانگی نمی انجامد و اين عاقبت همه عشقهای عاری از ايمان و معرفت است که معشوق را به بلعیدن و نابود سازی عاشق می کشاند و عاشق را به نفرت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۳۳


برچسب‌ها: عشق پاک,اخلاص,خوشبختی,نفرت,
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.