X
تبلیغات
بی همتا
بی همتا
دانلود رایگان کتاب ها،مقالات و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۱:۳۱ توسط رضا احدی | نظر(0)

چند حکایت در باب دوستی زناشوئی

 

•مردی بالاخره دل به دریا زد و از زنش پرسید : راستی تو ھم مرا دوست داری ؟ زنش با مکثی

بسیار طولانی و با رنگی برافروخته و بغایت غضبناک گفت : تا ھمین الان داشتم.

 

•از زنی که از شوھرش طلاق گرفته بود پرسیدم : علّت اینکه طلاق خواستی چه بود ؟ گفت: برای
اینکه دیدم دارم از او متنفر می شوم و به عشقش تردید می کنم . رفتم تا او و عشقش را در خودم

نجات دھم.

 

•مردی از زنش پرسید : چرا اینقدر ناز میکنی ؟ گفت : زیرا تو فقط نازم را دوست می داری.

 

•از زنی که مستمراً از شوھرش کتک می خورد پرسیدم : چرا طلاق نمیگیری؟ گفت: زیرا از پس

ھر کتکی عشقش بمن افزون می شود . این یک نوازش استخوانی است.

 

•از زنی در پشت درب دادگاه پرسیدم : چرا طلاق می خواھی ؟ گفت : از بس که دروغگوست
و فحش و تھمت می زند و من ھم روز به روز بدتر می کنم تا مرا بزند اگر راست می گوید . ولی ھرگز

مرا نزده است .

 

•زنی از شوھرش پرسید : راستی تو از کجا و کی عاشق من شدی؟ گفت: در خواستگاری اوّل که
بمن جواب رد دادی دوست داشتنی شدی و در خواستگاری دوم که درب را به رویم باز نکردی عاشق

تو شدم.

 

•از دختری که نامزد داشت پرسیدم : پس از چند سال نامزدی چرا عروسی نمیکنی؟ گفت: ھر
گاه که عروسی فرا رسد طلاق می گیرم . این نامزدی چھارم من است . زندگی عاشقانه ھمین است
و از عروسی به بعد فقط بدبختی است چون عسل تمام شده و گندش در می آید.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 21

 


برچسب‌ها: دوستی زن و مرد,ماه عسل,نوازش,عروسی,
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۱:۵۳ توسط رضا احدی | نظر(0)

معناي ازدواج

 

ازدواج در معنای لغتش عبارت است از دو تا شدن و دوتائی زیستن . این ھمان ھستی من – توئی
است . آدمی تاقبل از ازدواج یک ھستی منی دارد و فقط من است و در خویش زندگی می کند و
برای خویشتن . ھمه اعمال و روابطش برای خودش می باشد و در قلمرو روانش جز خودش کسی
وجود ندارد الّا اینکه در خدمت خودش باشد . زندگی قبل از ازدواج یک زندگی خود - محور است یعنی
یک زندگی کافرانه و کور و دربسته است .
و خدای یک فرد مجرد ھم چیزی جز ھوای نفس و شیطان او نیست . خدای « من » ابلیس است .
ازدواج یعنی دو تا شدن و برای ھمسر زیستن. این ھمان ھستی برای دیگری است و در ھمه امور
« من »بایستی برای دیگری و موافق با دیگری باشد . پس ازدواج قلمرو خود شکنی از خود گذشتگی
است لذا ازدواج دارای ماھیتی تماماً دینی می باشد و متکی بر تقوا و خویشتن داری است و لذا
ازدواج از بنیادھای اصلی دین است و عرصه خودآزمائی و تزکیه نفس و خود شناسی می باشد تا
اینکه اوی رابطه ( ھو – خداوند ) آشکار شود . کسی که این حق را در ازدواج درک و تصدیق نکرده
باشد از ھمان آغاز با ھمسرش درگیر می شود و به بن بست و ندامت می رسد و ھرگز به قلمرو و
ھویّت ( الھیّت ) رابطه نمی رسد و خدا را نمی شناسد . این حیات و ھستی در دیگری از ھمان
نخستین رابطه جنسی بطرزی حیرت آور رخ می دھد و ھر یک از طرفین دچار احساس از خود
بیگانگی در دیگری می شود . این از خود بیگانگی عرصه آزمون خویشتن در دیگری و با حضور دیگری
است . و لذا ازدواج را بایستی جذّی ترین قلمرو خودشناسی دانست و آنکه حق این امر را نداند
ازدواج را امری بیھوده و بلکه خطرناک و تماماً عذاب می یابد و پشیمان می شود و این زندگی ھنوز
آغاز نشده به پایان خود میرسد . کسی که فقط به قصد آرزو و برنامه ھای شخصی خود ازدواج می
کند ھرگز ازدواج نکرده است . زن و مرد ھر یک به مثابه آئینه نفس ھمدیگرند و ھر یک در نیازی که به
طرف مقابل دارد به محک زده می شود که تا چه حدی صادق است و وظایف انسانی و اخلاقی خود
را می شناسد و دارای عھد و وفای به ھمسر خود و نیازھای خویشتن است . آنچه که در ازدواج به
محک می خورد کبر و غرور و منیّت طرفین است پس این یک واقعه تماماً دینی و اخلاقی است و فقط
انسان متعھد به آداب و اصول اخلاقی و دینی می تواند از پس این واقعه بر آید و لاغیر . ازدواج
کارخانه ای است که بایستی از بطن رابطۀ من – توئی موفق به کشف او ( ھو – خدا ) شود . کسی
که ھمسرش را فقط وسیله ای برای خوشبختی خود پنداشته ازدواج را درک نکرده و در حد آن به
عذاب می افتد و دچار کینه و نفرت می شود و از ھمان آغاز در طلاق است . ازدواجی که بر اساس
حقوق و اصول و ارزشھای دینی و اخلاقی بنا نشود محکوم به شکست است. ازدواجی که در آن ھر
یک از طرفین عزّت و ارزش خود را بر از خود گذشتن بنا نکند این واقعه سرنوشت ساز را درنیافته
است . در ازدواج ھر یک از طرفین بایستی در مسابقه ایثار و از خود گذشتگی باشد . آنکه ایثارگرتر و
متواضع تر است ولایت رابطه را بدست می گیرد و امام خانه می شود . تنھا حقی که ازدواج را تبدیل
به واقعه ای بھشتی می کند ایثار متقابل است . حق زناشوئی بر محور از خود گذشتگی قرار دارد و
این حق ھر چه وسیع تر و خالصتر شود این رابطه پایدارتر و عزیزتر میشود و قلمرو رشد و تعالی
معنوی می گردد بشرط اینکه ایثار بر معنای اصول دین و اخلاق باشد نه بر اساس بولھوسی و فسق
و فجور.
در ھر ازدواجی معمولاً یک نفر در مقام عاشق قرار دارد که معمولاً مرد است و آنکه عاشقتر است
بایستی ایثارگرتر باشد تا بتواند ولایت و رھبری معنوی و دنیوی زندگی را بر عھده گیرد . خانه ای که
امام و رھبر ندارد بی صاحب و بی اراده و بازیچه است . ولایت و رھبری معنوی و عاطفی فقط
محصول از خود گذشتگی و ایثار و تقوا می باشد و لا غیر .
بھرحال آنچه که ماھیت این رھبری را تعیین می کند نه افکار و باورھای شخصی بلکه اصول و موازین
عقلی و دینی و اخلاقی است . بمیزانی که این اصول در طرفین رابطه ادا میگردد این ولایت معنوی
از جانب خداوند بر این رابطه واقع می شود و رابطه را ھدایت می کند . در ھیچ رابطه ای ھمچون
ازدواج حضور خداوند درک نمی شود یا بواسطه رحمت و برکات و یا از طریق غضب و عذاب . ازدواجی
که بر اساس ھوسبازی و فسق و فجور بنا شود مشمول عذاب الھی میگردد و عذاب النار بر پا می
شود و ھر خانه ای یک قطعه از دوزخ می شود که ھمه اعضایش را می سوزاند . حق و لزوم دین و

اخلاقیات در ھیچ جائی به اندازه خانواده بارز و واجب نیست .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 41

 


 

 


برچسب‌ها: ازدواج,زندگی مجردی,انتخاب همسر,طلاق,
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۴:۳۰ توسط رضا احدی | نظر(0)

آرمان و برنامه

ھیچیک از آن ارزشھای والای محقق شده در انسان درکل تاریخ بشر ھرگز محصول برنامه ھای از پیش

تدوین شده نبوده اند . ھیچ ایده یا آرمان بر حقّی نمی تواند پیشاپیش در ذھن جاھل و حقیر و محدود

بشری معلوم و متصّور شود . زیرا در اینصورت دیگر آرمان برتر و جادوانه ای که بتواند انسان را از

قضاوتھایش برھاند و تعالی بخشد نخواھد بود .

علی (ع) می فرماید:«ھیچکس بخاطر اینکه خواست عالم ،عارف ،قدیس و انسانی مخلص شود نشد . »

زیرا کسی که پیشاپیش می داند که علم و عرفان و قداست و اخلاص چیست پس به این مقام رسیده

است و نیازی برای رسیدن به آن ندارد .

انسانھای جاودانه تاریخ بشری ھر یک اسوه ای از آرمانھای بشری ھستند که بواسطه عشق به

صداقت و جھاد برعلیه خود پرستی و عطش بسوی جھانی برتر رنجھا کشیده و بتدریج از مظاھر

ارزشھائی شده اند که خودشان نیز قبلا درباره اش کمترین تصّوری نداشته اند . این صفات و مقامات

معنوی از جانب خداوند بعنوان اجر تلاشھائی که نموده اند به آنان داده شده است . بیزاری از دروغ و ریا و

تجاوز و ستم و دنیا پرستی آنان را به وادی برتری انداخته و مواجه با گنجھائی غیر قابل تصوّر ساخته

است که گنجھائی عرفانی و روحانی ھستند . ھرگز نمی توان برای معانی و ارزشھای عرفانی در نزد

خود برنامه ریزی نمود الّا اینکه به بطالت می رسد .

ھمه ایده ھا و آرمانھای از پیش برنامه ریزی شده بشری محکوم به جھل و جنون و ناکامی مضاعفی

شده اند . این یک اصل انسان شناسی در قلمرو حق جوئی و آرمان گرائی بشر است . آنانکه در قلمرو

معنویت و عرفان در سودای برنامه ھا و منافعی برای خود ھستند از جمله بزرگترین رسوایان و زیانکاران

جھانند .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 28


برچسب‌ها: برنامه ریزی,آرزو,قدیس,اخلاص,گنج,
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۵:۱۴ توسط رضا احدی | نظر(0)

فلسفۀ شهوت جنسی

(سرنوشت سازترین راز زناشویی)

 

نیاز و رابطۀ جنسی ھمان عنصری از ھستی است که جان را در جھان عینیت بخشیده و توسعه و

تکامل می دھد . جان آن گوھرۀ ھستی جھان است که موجودات را باطناً به ھم مربوط میکند و لذا

گوھرۀ اتحاد است و نیز تولید مثل . مثل خود را تولید کردن

ویژۀ جان است که قلمرو استمرار و جاودانگی می باشد . و اما آن گوھره از جان که موجب تحرک و

عامل ارتباطی شدید می باشد قوه شھوت جنسی است . این قوه البته در کل کائنات وجود دارد ولی

در عرصۀ جان و کمالش در جان انسان به ظھور می رسد و از این روست که زمین و جانوران و

مخصوصاً انسان کانون معنوی و جوھری عالم ھستی است ھمانطور که آخرین و جوانترین مخلوق

می باشد .

در فرھنگ اساطیری یونان الھه ایی به نام« اِروس » وجود دارد که ھمان خدای عشق شھوانی

است که دارای قدرت منحصر بفرد نظم بخشیدن به جھان و متحد نمودن جھانیان به یکدیگر میباشد

. در این فرھنگ باور بر این است که جھان ھستی تا قبل از ظھور اروس غرق در بی نظمی و بی

قراری و توحش و پریشانی بوده است . اروس ھمان عروس در زبان آریایی و عروش در زمان عبری

می باشد . می دانیم که خداوند پس از تکمیل خلقت جھان درشش روز تکوینی( آسمانی) بر عرش

نشست و به نظارت و فرماندھی جھان و ساماندھی جھانیان پرداخت یعنی در واقع عرش نشین شد

: عروس! و ھمچون عروس نقاب بررخ کشید تا نامحرمان قادر به دیدار او نباشند .

» در اساطیر ھندو نیز مشابه چنین عروسی بر عرش ھستی نشسته و فرمان می راند وجود دارد که

« کریشنا »نامیده می شود که نام دیگری در زبان پھلوی دارد که « عریشا » است کهعرشیا تلفظ

شده است . جالب اینکه کریشنا یک زن جوان است که در کنار او یکمرد جوان مسلح بنام« آرجونا »

قرار دارد که اراده اش را به اجرا میگذارد و در تحقق آن میجنگد و گویی ھمچون« داماد »است .

از این مفاھیم اساطیری که بگذریم تجلّی آن را بروی زمین در روابط بشری و مخصوصاً رابطۀ آدم و

حوا می یابیم که چگونه مرد با ازدواج که حاصل عشق شھوانی است بر قلمرو نظم و قانون و تعھد

وارد می شود و مجری این حقوق است که از منشاء این عشق اروتیک تولید می گردد . ھمانطور که

مرد ھر چه که می کند بخاطر رضایت زن خویش است یعنی اِروس .

در اینجا اروس ھمان تجلّی زمینی پروردگار عرش نشین است و درست به ھمین دلیل مورد پرستش

مرد قرار گرفته است و نیز به ھمین دلیل این اروس( زن ) ھیچ دشمن و ھوویی ذاتی تر از خدای مرد

خود ندارد . به ھمین دلیل آن اروس حقیقی که بر عرش نشسته در کتابش به مرد اخطار داده است

که زنش دشمن آشکار ایمان اوست .

مرد اصلاً فقط به علت عشق شھوانی تن به ازدواج و تشکیل خانواده میدھد و لذا اگر در این رابطه

از قانون آسمانی آن عروس عرش نشین که ذات این عروس زمینی است پیروی نکند و بازیچۀ

بلھوسی ھای این عروس مجازی شود یعنی ذات اورسیا عشق شھوانی را که ھمان امر به نظم و

قانونمندی است به تباھی کشانیده و مقصود اروس را ادا نکند ،عروس را از دست می دھد ھم در

زمین و ھم بر عرش .

و نیز به تجربۀ تاریخی بشر ھمه می دانند که زن ذاتاً خواستار ارادۀ قانونمند مرد است و لذا حتی

علیرغم ارادۀ آگاھانه اش از مردانی که بازیچۀ بلھوسیھای او می شوند منزجر می گردد . زن ذاتاً

خواھان مردان مقتدر و صاحب اراده و قھار و قانونمند است و لذا از مردان لاابالی و بلھوس حتی به

لحاظ جنسی ھم بیزار می شود و این راز بزرگی است .

و زن ھم به میزانی که پذیرندۀ ارادۀ قانونمند مرد باشد و حکم خدا را گردن نھد بر این تخت باقی می

ماند و در غیر این صورت به بازار ذلت کشیده می شود .

و اما شھوت جنسی در ھم خوابگی به فعل و کمال می رسد که غایت این واقعه لحظه خروج اسپرم

از مرد می باشد که اوج لذت جنسی را برای طرفین به ھمراه دارد و اساس تولید مثل و استمرار بر

روی زمین را پدید می آورد و این رابطۀ دو گانه را مثلث می کند که نخستین شکل موجودیت یافته و

پایدار است و اساس قانونمندی و سازمان دھی می باشد .

جالب اینکه در زبان یونانی این لحظه اوج لذت جنسی را « اورگاسم »مینامند که از مصدر «اورگ »

به معنای سا زمان دھی می باشد . چرا که سازمان دھی و انتظام مستلزم وحدت است و

اورگاسم جنسی واقعه ایی است که در آن برای لحظاتی زن و مرد به اتحاد جسمانی و قلبی و

روانی می رسند که نطفۀ بچه حاصل این اتحاد است که قلمرو خلقت و جاودانگی بر روی زمین

است . و لذا کودک ھم پس از تولدش قلمرو ھماھنگی و اعمال و احساس مشترک زن و شوھر

است که این ھستۀ اولیه مدنیت و تاریخ می باشد .

پس واضح است که شھوت جنسی در زن و مرد دارای ذات توحیدی و امر به نظم و قانونمندی است و

ذاتاً ھدفی جز اجرای احکام خدای عرش در بشر ندارد و لذا اگر این مقصود برآورده نشود این میل

بسوی قحطی می رود و موجب تباھی و فروپاشی فرد و خانواده و تمدن بر روی زمین است ھمانطور

که امروزه شاھد چنین وضعی در جھان ھستیم که ھمجنس گرایی ھا و عقیم شده گیھا و جنون

ھای جنسی واضح ترین نشانه انھدام اروس در بشر است که استمرارش موجب اغتشاش و توحش

و جنون بشریت است و شیرازۀ تاریخ و تمدن را از ھم می گسلد .

پس شھوت جنسی ظھور ذات قانونمندی و حکم خدا در وجود بشر است و تارو پودش تماماً از حقوق

است ھمانطور که پیامبر اسلام می فرماید : عشق تماماً آداب است . و لذا ھر کسی که دارای قوه

شھوانی شدیدتر است نیازمند حق شناسی و قانونمندی بیشتر است و لذا شاھدیم که پیامبران خدا

یعنی پیام آوران این حقوق و قوانین از میان قدرتمندترین شھوت ھا برانگیخته شده اند و بانی ازدواج

و حقوق ھستند . ھمانطور که پیامبر اسلام می فرماید : که ما پیامبران ھمچون خروس سفید دارای

قدرت شھوت ھستیم . بنابراین مردانی که شھوانی تر ھستند و ھمچنین زنان شھوانی اگر مؤمنانی

مرید حق نشوند تبه کارانی دیوانه می شوند .

بنابراین حقوق بشر بر روی زمین بر اساس حقوق زناسویی است پس واضح است که حقوق بشر

مورد ادعای تمدن غرب که امر به عشق غیر متعھد و آزادی جنسی و انھدام ازدواج است حقوق بشر

ضد حقوق بشر است .

ھمانطور که در عمل جنسی ھم مرد است که بر زن وارد می شود به لحاظ ارادی و فکری و روانی

ھم چنین است و لذا در ھر عمل جنسی روحی از امر خدا و حقوق الھی بر نفس زن وارد شده و او را

در زندگی قانون پذیر می سازد . لذا اگر خود مرد حق شناس و قانونمند نباشد بدون شک بلھوسی و

ھرج و مرج و کفر را در زن القا می کند پس واضح است که دین و حق شناسی و وظیفه دانی در زن

محصول مرد پذیری و تمکین جنسی می باشد که کمال این پذیرش در زن نیز بصورت اورگاسم عمل

می کند . در حقیقت در اورگاسم زنانه امر و ارادۀ مرد به قلب زن که کانون ارادۀ اوست منتقل می

شود و زن را به قوانین الھی مؤمن می سازد . بنابراین عدم تمکین جنسی از جانب زن که واضح ترین

نشانه اش عدم اورگاسم زن است به معنای دین ناپذیری قلبی اوست و لذا در حکم دینی ھمین یک

دلیل می تواند علت طلاق او شود ھمانطور که به لحاظ عرفی ھم منجر به طلاق می شود .

زن به میزانی که به شوھرش در تحقق کامل و مطلوب این رابطه یاری میرساند دین پذیر میشود

. پس کل سرنوشت زن در گرو ھمین امر است که علت العلل ازدواج بوده است . پس سرد مزاجی

جنسی زن عین دین ناپذیری اوست و به تحقیق مسلم است که این زنان فقط در قبال شوھر خود

چنین ھستند . پس این سرد مزاجی زمینۀ انحراف اخلاقی و خیانت است . ولی اگر شوھر کافر و حق

نشناس باشد و زن مؤمن باشد البته این سرد مزاجی بر حق است و رابطۀ جنسی موجب نابودی

ایمان زن می شود . این است که خداوند در کتابش می فرماید که مؤمنان بایستی با مؤمنان ازدواج

کنند و کافران ھم با کافران.

پس زن مؤمن اگر دارای شوھر کافر باشد ایمانش را از دست میدھد و میل به فسق پیدا میکند و در

این صورت طلاق امری واجب است .

پس واضح شد که دین زن تماماً از کم و کیف رابطه جنسی باشوھر و ماھیت شوھر است و نیز اینکه

یک رابطۀ جنسی متقابلاً رضایت بخش واضح ترین نشانۀ سلامت دین و دنیای زناشویی میباشد و

بلعکس نیز . اورگاسم جنسی متقابل در زناشویی واضح ترین نشانۀ سلامت و صداقت و ھم دلی و

سعادت زناشویی است . این اورگاسم مخصوصاً در زن تنھا نشانه بدیھی و اجتناب ناپذیر در دین

پذیری و ایمان قلبی و خدا پرستی زنانه است در صورتیکه یک اورگاسم مھبلی و کاملاً طبیعی باشد

.

زنی که در رابطه با شوھرش دارای اورگاسم طبیعی نیست بدان معناست که به شوھرش دل ندارد

و ھم سرنوشت او نیست .

و کلام آخر اینکه مرد از طریق انتقال اسپرم خود به رحم زن در حقیقت ارادۀ خود را به او منتقل می

کند چه نطفه ایی بسته شود و چه نشود و بدین طریق با یکدیگر ھمدل و ھمراه می شوند و این

جاودانگی رابطۀ آنھاست . خاصیت تولید مثل این اسپرم فقط بقای مادی در بستر تاریخ است ولی

بقای جاودانه معنوی و اخروی ھمان گونه رخ می دھد که ذکرش رفت . پس بھتر درک می کنیم که

روشھای پیشگیری از بسته شدن نطفه و سقط جنین چه خیانت نابود کننده ایی به زناشویی و

مخصوصاً زن است و لذا امروزه بسیار بندرت شاھد یک زن و شوھر ھمدل و ھم سرنوشت ھستیم و

این است راز انھدام خانواده که زمینۀ انھدام بشریت است .

و اینکه نطفه ایی که سقط می شود در واقع جاودانگی روح زناشویی است که سقط می شود . و

اما آن زنانی که به ھر دلیلی رحم خود را خارج می کنند در واقع رحم و رحمت خدا را که ھمان جھان

عشق و ھمسری و ھمدلی است از وجود خود بر می اندازند .

آخرالزمان عرصۀ عیان کردن اسرار نھان است تا دیگر ھیچ بھانه یی برای بدبخت بودن در میان نباشد

و کسی نگوید که : نمی دانستم .


از کتاب دایره المعارف عرفانی استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 23





برچسب‌ها: شهوت جنسی,اسپرم,ارگاسم,سقط جنین,رحم,
نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۲:۰۳ توسط رضا احدی | نظر(0)

فرزند چیست ؟(آئینه کفر و دین )

 

فرزند محصول نزدیکترین حد رابطه جسمانی – روانی – عاطفی بین دو تا انسان است که زن و
شوھر نامیده می شوند . نطفۀ فرزند در لحظه ای بسته می شود که طرفین رابطه در مدھوشی و
بیخودی کامل بسر می برند و در قلمرو فنا ھستند یعنی ھیچکدام از طرفین خودشان نیستند . در
واقع فرزند محصول غایت بیخودی و از خود گذشتگی و اتحاد زن و شوھر در لحظه ھمخوابگی است .
یعنی حضور خداوند . و لذا لحظه ای که نه منی وجود دارد و نه توئی . بلکه قلمرو حضور« او » است
خداوند با دستان خودش مشغول خلق جدیدی است و آن فرزند است. پس رابطه ھمآغوشی عرصه
حضور خدا و لحظه خلقت است . و فرزند امانت الھی در نزد والدین است و خداوند بدینوسیله والدین
را می آزماید در مقام مخلوقیت و دعوی خالقیت . پس فرزند موجودی مستقیم از جانب خدا و بدست
خدا خلق می شود و تحویل والدین داده می شود . پس او یک امانت الھی و نشانه خدا در زندگی
زناشوئی است . پس واضح است که ھیچیک از طرفین رابطه خالق و مالک فرزند نیستند بلکه امانت
دار خدا ھستند . و این ھمان اصلی است که اکثر والدین از یاد می برند و خودشان را صاحب و خدا و
رزّاق فررند خود می دانند و لذا تلاش برای تملک فرزند یکی از مھمترین اساس کفر و عذاب و انحراف
و تباھی زندگیھاست . این ھمان اصلی است که اگر به یاد آورده نشود و حقش ادا نگردد رابطه
زناشوئی را جھنّم نموده و فرزند را ھم تباه می سازد . این باور و یاد اساس تربیت فرزند است .
والدینی که خود را صاحب و مسئول سرنوشت فرزند خود می دانند بی شک او را تباه می کنند و به
عذاب می افتند. و بمیزانی که این نگاه و باور وجود دارد فرزند دارای تربیتی الھی می شود و بدست
خداوند رشد می یابد و در غیر اینصورت فرزند مبدّل به خاری در چشم والدین می شود و عذابشان
می دھد تا دست از تملّک او بردارند .فرزند ناخالف محصول احساس خدائی والدینی است که

خودشان را خالق او می پندارند و مالک سرنوشت او .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 42

 


برچسب‌ها: تربیت کودک,نطفه,همخوابگی,بچه دار شدن,
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۴:۱۷ توسط رضا احدی | نظر(0)

مردان عاشق و زنان عاقل

 

یکی دیگر از تصوّرات عرصه واژگون سالاری بشر اینست که می پندارد زنان اسوه عشق ھستند
و مردان ھم مظھر عقل . چنین باوری مستلزم اینست که انسان توانسته باشد واقعاً وارونه و کله پا
شده باشد و روان و ادراک و حواس خود را واژگون نموده باشد . درک جریان این وارونگی البته از اسرار
وجود انسان است که چگونه اصلاً چنین واژگون شدن ممکن است و آدمی با خود چه میکند که چنین
می شود.
مردی که ھمواره عاشق است و زن تا ابد قدرت این عشق را ندارد و لذا مستمراً در تدارک امتحانات
عشق مرد است تا شاید اثبات شود . و زنی که جز اندیشه گری و مکر و تدبیر و محاسبه در قبال عشق
مرد کاری ندارد و تمام ھمّ و غمش اینست که بتواند عشق مرد را فھم کند و خودش ھرگز کمترین
عشقی ندارد و فقط مجذوب عشق مرد است . این واقعیتی عینی و محسوس و معقول از این دو
موجود و رابطه شان است . پس چگونه است که زن را عاشق اھل عاطفه و محبّت میپندارند و مرد را
ھم موجودی خشک و بی عاطفه و صرفاً اھل عقل و حساب.
البته پر واضح است که علم و فن ربطی به عقلانیّت ندارد و یک احمق ھم میتواند یک دانشمند شود
و ھمواره احمق باقی بماند که معمولاً ھم احمق ترین آدمھا را می توان از میان دانشمندان قلمرو
تکنولوژی پیدا کرد.
درست است که عقل زن در قلمرو عشق تماماً در مدار مکرش عمل می کند و چنان لطیف و پیچیده
است که برای مرد یک عمر تمام بطول می انجامد تا کشف نماید وشاید ھم ھرگز . واین ھم بدان معنا
نیست که مردان مکّار نداریم . ولی سخن از عمومیت بشر است.
عقل در معنای واقعی کلمه که ھمان احاطه بر اراده و تمرکز زندگی است یک پدیده ای تماماً دینی
است و ھر زن یا مردی در دین صاحب درجه ای از عقل است . ولی سخن بر سر پیچیده گی اندیشه
است که در روابط بشری و مخصوصاً روابط زن و مرد پدید می آید که پیچیده گی اندیشه علمی - فنی
در مقایسه با آن بس حقیر است زیرا دارای حدود و قانونمندی است . ولی اندیشه گری در رابطه زن
و مرد لامتناھی می باشد.
اندیشه زن در قبال مرد عاشق ، تماماً برمحور سلطه کشانیدن اراده مرد و فرمانروائی مطلقه
بر اوست . باید گفت که این تعقل بر دیگری است زیرا تعقل یعنی به بند کشیدن و مسلط شدن و سوار
گشتن و راندن . عقل دینی تعقل بر خویشتن است . و زن در تعقل بر دیگری درباره اکثریت مردان
و خاصّه مردان غیر مؤمن ، موفق است و اگر این تعقل را درباره خودش بکار گیرد یک شبه از قدیسین
و عارفان خواھد شد . پس این تعقل در ذات زن حضور دارد و در رابطه عشق مرد به حرکت و خلاقیّت در
می آید ھمانطور که عشق ھم در ذات مرد حضور دارد و در رابطه با یک زن عاقل به حرکت و جنبش در
می آید . زیرا آنچه که مردی را عاشق بر زن می کند ھمین تعقل زن درباره مرد جھت بدام انداختن
اوست . این تعقل غریزی است ھمانطور که آن عشق . این عشق و عقل معلول متقابلند.
اصولاً عقل زنانگی تماماً بر مدار عاشق کردن مرد و مسلط شدن بر اوست و لذا تمام محصولات این
عقل مکرھا و کیدھا و حیله ھای حیرت آور است که مبدل به افسانه ھا شده است.
یکی از شگردھای عقلانی زن اینست که با کرشمه ای به مرد آری گوید و سپس تا مدتھا از او روی
برگرداند و او را انکار نماید تا کاملاً عاشق و تشنه اش نماید . تعقل فاز دوم زن ھمان پدیده ناز اوست که
مرد را تا حماقت کامل به پیش میراند و گاه دیوانه می سازد . و آن تبدیل نیازھای خود به نیازھای مرد
است تا مرد نیازھای زن را با منّت و التماس برآورده سازد . حال تصدیق کنید که کدامیک مظھر عقل
است.
عقل مردانه فقط در قلمرو دین و معرفت نفس پدید می آید و در قلمرو عشقش تحلیل می رود . عقل
در مرد آخرین پدیده است ھمانطور که عشق در زن ، آخرین پدیده است اگر نوبتش برسد . زن اگر
اھل دین باشد می تواند عقل مکارانه اش را تبدیل به عقل سلیم نماید و خود را رستگار سازد که آن
فائق آمدن بر عشوه و ناز خویشتن است و بعد از این نوبت عشق زن است .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 20

 

 


برچسب‌ها: عقل و عشق,رابطه زن و مرد,قدرت زنانه,مکر زنانه,
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۴:۱۹ توسط رضا احدی | نظر(0)

راز پس پرده طلاق

ھمه قضات امر زناشوئی و طلاق به خوبی می دانند که ھمه طلاقھا بدون استثنا یک دلیل دارد و آن
عدم تمکین جنسی زن و یا ناتوانی جنسی مرد است.
درباره ناتوانی جنسی مرد نیز بندرت کار به طلاق می انجامد و اگر ھم چنین شود عمدتاً از جانب مرد
است و نه زن زیرا زن معمولاً در ناتوانی جنسی مرد دچار یک احساس قدرت و برتری و سلطه ویژه می
شود که برایش به طرزی شیطانی ارضا کننده است و از این ضعف مرد صدھا امتیاز ناحق می گیرد.
در مواقعی که مرد طلاق می گیرد تماماً بواسطه عدم تمکین جنسی زن می باشد و مابقی امور
جملگی بھانه ای بیش نیستند.
و امّا عدم تمکین جنسی زن بدان دلیل است که زن تا مرد را وادار به پرستش خود نکند به وی تن در
نمی دھد و اگر ھم تن در دھد با چنان سردی و اکراھی است که مرد را از برقراری رابطه منصرف می
نماید و دچار بی میلی می سازد.
زن متکبر که در واقع ھمان زن کافر است دشمن ھمه علایق قلبی و باورھای دینی مرد است حتی
اگر خودش ھم مؤمن باشد ولی دشمن ایمان ومعرفت و معنویت مرد است ولذا خداوند زنان را
دشمنان آشکار ایمان مرد نامیده است .زنی که تمکین جنسی نمی کند تدریجاً جسماً و روحاً رنجور
شده و به لحاظ اخلاقی نیز تباه می گردد.
در اینجا مرد مواجه با بزرگترین و شاقه ترین امتحان در دین است که آیا پا بر روی ایمان و حقوق حقه
خود بگذارد و لحظه ای به ارضای جنسی برسد و یا اینکه زن را دچار تحریم جنسی نماید و ایمانش را
حفظ کند . مردانی که ایمان و حقوق خود را برای لحظه ای شھوت زیر پای می نھند دچار قحطی
شھوانی شده و به عذابی آتشین مبتلا گشته و بطور روزافزونی به دریوزه گی زن می پردازند و کل
ھویت و عزت و شرف خود را از دست می دھند و به پیروی از کفر زن به جھنم می روند و زن را نیز
دیوانه کرده وبه فساد میکشند و خود نیز بواسطه قحطی عاطفی بسوی مفاسد اخلاقی میروند.
در قرآن کریم تمکین جنسی زن، اصل اول دینی اوست و زنی که این اصل را رعایت نکند کافر است

و لایق تنبیه و نھایتاً طلاق می باشد.

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 22

 


برچسب‌ها: علت طلاق,رضایت جنسی,حقوق جنسی,تنبیه زن,
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۴:۱۵ توسط رضا احدی | نظر(0)

زنان بچه باز

بچه بازی در مردان یک عارضه است ولی در زنان یک غریزه است که اگر به قوه عقل و ایمان بر آن

فائق نیایند تمام دنیای خود را که شوھر و بچه ھا ھستند از دست می دھند زیرا ھر دو را از خود

منزجر می سازند و آنگاه به انتقام از ھر دو پرداخته و در این انتقام دین خود را ھم تباه می کنند .

بچه بازی مادران صد البته چنان سیمایی مقدس به خود میگیرد که بر حسب ظاھر جای ھیچ عیبی

نیست و بلکه مستحق تمجید می نماید . ولی خود بھتر میدانند که در این بازی مشغول چه فتنه و

مکر و سودایی ھستند . برای مادران کفری عمیقتر از این بازی ھولناک وجود ندارد که بھشت زیر

پایشان را مبدل به دوزخ ساخته و آنھا را می سوزاند و شوھر و بچه ھا را فراری میدھد .

زن پس از ناکامی در شوھر خواری به بچه خواری می پردازد که تا ابد در گلویش گیرکرده و به

خفقانش می اندازد . این بچه خواری در حین بازی در زن سیمایی عاشقانه و ایثار گرانه دارد ولی فقط خدا

میداند که در این سودای شیطانی چه شقاوت و جنونی حاکم است که بچه ھا را نھایتاً در سن بلوغ

به غایت نفرت و گریز از آنھا می رساند و از آنجاست که تا به آخر عمر مشغو ل آق و داغ کردن

فرزندان خواھند شد و به افسرده گی ابدی خوھند پیوست که عذاب آن شقاوت ملوس است . و آنگاه

به یاد شوھر می افتند و به او روی می کنند که دیگر نیست و آنگاه داغ یک حسرت ابدی بر دل

انجمادی که شاید تا قیامت ذوب گردد .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 19


 


برچسب‌ها: بچه باز,سن بلوغ,آق والدین,فرار از خانه,
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۲:۵۱ توسط رضا احدی | نظر(0)

هدف از زندگی

 

قرنھا پیش مولانا فرمود:

روزھا فکرمن این است و ھمه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتم

از کجا آمده ام ، آمدنم بھر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

این سوالی است که عموماً ھر بشری در میانه زندگیش از خود می پرسد . یعنی زمانی که او این

حقیقت را دریافته است که در کلیّت زندگیش یک مفعول بیشتر نبوده است . ھنگامی که شاھد مرگ

دیگرانی و می بینی به محض اینکه ھر کس به زیر خاک میرود دیگر گویی ھیچگاه نبوده است ، از

خود می پرسی برای چه بدنیا آمده ام ھمانطور که امکان داشت بدنیا نیایم . چرا ھستم ھمانطور که

ممکن بود نباشم ؟

به اطرافیانت می نگری آنان خیلی زود تو را فراموش میکنند . تمام بودنت را بواسطۀ اطرافیانت باور

می کنی و ھنگامی که آنھا فراموشت کردند گویی ھیچگاه نبوده ایی . و گویی تنھا موجودی که

« بودن »تو برایش مھم بوده خداوند است اما چرا خداوند مرا خلق کرد در حالیکه می توانست خلق

نکند ؟

در دوران جوانی آرزوھا و آرمانھای دنیوی تو را به فعالیت وا می دارد اما

ھنگا می که به میانه زندگی رسیدی چه به آرزوھایت رسیده باشی و چه نرسیده باشی تمامی این

آرمانھا برایت بی ارزش شده و حال برای ادامه زندگی مجبوری برای خود آرمان تراشی کنی تا عمرت

را بگذرانی و زمان را نابود کنی .

عموماً بشر برای زندگی کردن خود اھدافی را در ذھن خود ایجاد می کند . اھدافی که امروزه اکثراً

اھدافی دنیوی است و سپس تمامی فعالیتھایش را بواسطۀ این ھدف که نام کلی آن خوشبختی

است سمت و سو می بخشد .

در طول زندگی چه بسا به بسیاری از این اھداف دنیوی دست مییابد اھدافی که گمان میکرد اگر

به آنان برسد خوشبخت خواھد شد اما ھیچگاه این خوشبختی محقق نمی گردد و بشر ھمیشه در

حسرت گذشته و امید به آینده زندگی می کند و از حال زندگی خود ناراضی است . ھمین تجربه خود

نشانگر این است که بشر ھیچگاه نتواسته ھدفی درست را در زندگی خود برگزیند و به ھمین دلیل

حتی ھنگامی که به ھدف خود می رسد باز ھم ناراضی است و آرامش ندارد .

بنابراین چاره ایی نداریم جز اینکه به سراغ خداوند برویم تا به ما بگوید که منظورش از خلقت جھان

ھستی خاصاً انسان چه بوده است ؟

در حدیث قدسی می خوانیم که خداوند می فرماید:«جھان ھستی و انسان را خلق کردم تا خودم را

معرفی کنم. »

پس شناخت خدا ھدفی است که خداوند برای خلقت بشر منظور داشته است. و ھر بشری به

میزانی که کل زندگیش را بر شناخت خداوند استوار می کند در راه درست قدم نھاده و دیگر اھداف

بشر ، اھدافی نادرست است .

حال بیائید از خود بپرسیم که تا چه حد خداوند را می شناسیم ؟

در تمامی دورانھا خداوند ، پیامبری را بسوی بشریّت فرستاد تا وی را معرفی کنند و این پیامبران ھم

صفاتی کلی از خداوند را برای بشر برشمرد ند : رحمان و رحیم ، علیم ، قادر ، سبحان و.. ..

اما دانستن ذھنی این صفات، ھیچ به معنای شناخت قلبی خداوند نمی باشد و تنھا دور نمایی کلی

از خداوند را برای بشر تصویر می کند و در عین حال پیامبران بواسطۀ شریعت، راه شناخت قلبی

خداوند را در ھمان اعمال روزمره زندگی به بشر آموختند. اما متأسفانه بشر حتی در انجام شریعت

ھا نیز ھدف را فراموش کرد و شریعت را تنھا راه و روشھایی برای خوب زندگی کردن در دنیا دانست و

به ھمین دلیل است که قرنھاست که از شریعت انبیا تنھا پوسته ھای ظاھری باقیمانده که ھیچ

محتوای باطنی ندارد .

پس حال باید پرسید که بشر چگونه می تواند به شناختی قلبی از خدا دست یابد شناختی که بدون

شک به او آرامش خواھد داد ؟

دانستن اینکه خداوند بخشنده و مھربان است ھیچ به معنای باور قلبی این صفات خدا نیست . تا

زمانی که بشر مھربانی و بخشنده گی خداوند را در زندگی روزمره خود به عینه نبیند و باور نکند

ھیچگاه این باور قلبی نمی شود که چنین امری نیز مستلزم تفکر در قبال وقایع زندگی است و به

ھمین دلیل است که در قرآن خداوند بشر را ھمیشه به تفکر دعوت کرده است .

بشر باید این را بداند که ھیچ اتفاقی در زندگیش تصادفی نیست و علتی دارد. اینکه بشر« خود » را

علت تمامی وقایع زندگیش بداند و یا ھمه این وقایع را به خداوند نسبت دھد تفاوتی ندارد . وضعیت

اول او را به خود شناسی می رساند و وضعیت دوم به خدا شناسی. که خود شناسی ھمان خدا

شناسی است. اما مشکل بشر این بوده است که ھمیشه بین خود و خدا سرگردان است و عموماً

وقایع خوب زندگی را به « خود » و وقایع بد زندگی را به خدا یا سرنوشت نسبت داده و به ھمین دلیل

نه از « خود » شناختی یافته و نه از خداوند .

فردی که در باب وقایع زندگیش تفکر میکند و در جستجوی علتی در خود است و اینکه اگر این واقعه

برایش اتفاق افتاده به سبب عقل و جھل ، خوبی و بدی ، دروغگویی و راستگویی و...خودش بوده و یا

تمامی این وقایع را به خداوند نسبت دھد و باز تفکر کند که خداوند چرا چنین واقعه ایی را ایجاد کرده

است و با این کار چه می خواسته به او بگوید در ھر دو حال به شناخت خدا خواھد رسید و در خواھد

یافت که خودی جز خدا وجود ندارد .

و تنھا در چنین شناختی است که انسان از عرصه دو گانگیھا و سرگردانی بین« خود »

و خدا رھا خواھد شد که این شناختی توحیدی است .

پس بیایید از ھمین لحظه تمامی وقایع زندگیمان را بزرگ و کوچک ، خوب و بد ، زشت و زیبا و... را

پیشروی خود قرار دھیم و یا در« خود » به جستجوی علت بپردازیم و یا تلاش کنیم منظور خداوند را

درک کنیم .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 17


 


برچسب‌ها: هدف از زندگی,تنهایی,آرزوها,پوچی,
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۲:۵۰ توسط رضا احدی | نظر(0)

فلسفۀ گریز از ازدواج

پیامبر اکرم (ص) بعنوان خاتم انبیاء و اسوۀ کمال رحمت خدا بر بشر می فرماید:«ازدواج سنت من

و ھر که از این امر سرپیچی کند از من نیست»یعنی مسلمان نیست یعنی از رحمت خدا خارج است

است و مشمول شفاعت من نمی باشد .

می دانیم که دین خدا در یک کلام یعنی عھد و وفای به عھد . و قلمروی عملی این عھد که حداقل و

اساس عھد و وفا می باشد ھمان ازدواج و تعھد زناشویی و وفای به حقوق یکدیگر است . این حداقل

دین و انسانیّت است چرا که آدمی در این رابطه دچار اشدّ نیاز است و اگر در این نیاز حیاتی اش متعهد

و با وفا نباشد پس در ھیچ رابطه و کار دیگری نمیتواند عھد و وفایی داشته باشد . لذا کسی که ضد

ازدواج است و به ھر بھانه ایی از این امر میگریزد و یا آن را به تأخیر میاندازد در واقع ضد دین خدا و

رحمت محمدی است و از حداقل ارزش انسانی یعنی عھد و وفا گریزان است و انسانی غیر قابل

اعتماد است .

فلسفۀ گریز از ازدواج به ھر توجیھی که باشد اساس کفر است و اساس عداوت با ارزشھای اخلاقی

است و جنگ تن به تن با خداست . زیرا دین به معنای عھد با خدا در نخستین رابطه جدی با یک انسان

دیگر آنھم برای نیاز خویشتن پایه ریزی می شود . و کسی که از این امر گریزان است عھدش با

شیطان است .

یکی از علل اساسی رشد فزاینده تبھکاری و جنون و جنایت در عصر ما ھمانا گریز از ازدواج و به

تأخیر انداختن آن است . این گریز ھمانا جنگ با فطرت خویشتن است و لذا به جنون و خباثت می

انجامد .

 

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 16

 

 


برچسب‌ها: ترس از ازدواج,خیانت همسر,تعهدات زناشویی,
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.